عزیزانم پس کی می یاین بی صبرانه منتظرتونم
 

 


دلت گرفت دیگر منت زمین را نکش 

راه آسمان باز است پربکش

او همیشه آغوشش باز است  نگفته تو را می خواند؟

اگر هیچکس نیست خدا که هست 

15:41 شنبه 28 شهريور 1394 هدیه
بازگشت


این متن دقیقا شرح حال منه

سلام دوستان عزیزم بعد مدتها اومدم دوباره بنویسم دلم برای نی نی نازم تنگ شده لپ تابم خراب شده و نمی تونم باهاش کار کنم فعلا با گوشیم پست میذارم تا ببینم خدا چی می خواد
7:58 دوشنبه 2 مرداد 1396 هدیه
عضو جدید خانواده نادری

سلام به نازگل عزیزم ببخش این مدت نتونستم بیام و باهات حرف بزنم و دردو دل کنم اما بدون همیشه به یادم هستی و با اعماق وجودم دوست دارم اون بالا ها بهت خوش می گذره میدونم که حالت خوبه مگه میشه اون بالا باشی و حالت خوب نباشه نازگل عزیز مامانی یه خبر خوب دارم برات آره درست متوجه شدی یه عضو جدیدی خدا به خانوادمون هدیه داده و اونم پسرداییت هستش که چند روزیه وارد خانواده ما شده و درواقع شده داداش پسرداییت یاشار بی صبرانه مشتاقم که برم و ببینمش دعا کن برای مامانی اینروزا اصلا حالش خوب نیست برای بابابزرگ لجبازتم دعا کن که خدا دلشو نرم کنه و بلکه راضی شه که چشماشو عمل کنه و به لطف خدا بی ناییشو از دست نده به امید اون روز

اینم جوجوی عمه که اسمشو شهریار گذاشتن

اینم بنیامین عزیزم که دوسالشه و برای خودش شیرین شده

21:34 شنبه 9 بهمن 1395 هدیه
من جاموندم

بعد مدتها دست به کی برد می برم و انگشتانم رو دکمه هایش می فشارم برای نوشتن احساسی که از درون حس می شود .  آری احساسی سرشار از دلتنگی و حسرت . حسرت دیدن ضریح آقای مهربانی را وقتی نظاره گر کسانی هستم که چه خالصانه روز اربعین راهی سرزمین عشق می شوند و سیل عظیمی از عاشقان به دیدار معشوق می روند. چقدر دلم می خواهد که منم جزئی از این عاشقان بودم و سرزمین عشق را از نزدیک با چشمان پر از گناهم می دیدم . وقتی می شنیدم که راهی سرزمین عشق هستند غمی در درونم روانه می کرد و حسرت اینکه نکند روزی حسرت راهی شدن سرزمین عشق و دیدن ضریح امام مهربانی در وجودم بماند آری به معنای واقعی من جاموندم 

21:24 شنبه 29 آبان 1395 هدیه
گذر عمر

گذر عمر چه واژه غریبی و قابل تامل . اینقدر غرق روز مرگی ها و مشکلات شدیم که یادمون می ره که عمرمون همینطوری داره می ره انگار دیروز بود که یه دخمل ناز تپلی خدانصیب خانواده نادری کرد اونم بعد هفت سال که شادی رو به این خانواده داد اما خودشم نمی دونست چه سرنوشتی در انتظارشه با همه فرازو نشیبا گذشت با همه سختی ها گذشت حالا این دختر تولدش بود و شد 28 ساله و با خودش فکر می کرد که انگار دیروز بود با دامن مخملی قرمز و یه ببولیز سفید و با جوراب شلواری سفید و با کفشای مشکی دست مامانشو می گرفت و باهم می رفتن خونه مادربزرگش حالا مادرش زیر خروارها خاک خوابیده و باید از پدر پیرش مراقبت کنه اصلا هم متوجه نشد کی شد 28 ساله . بله عمر عحیب می گذرد و این ماهستیم که ازش غافلیم و یه وقتی به خودمون می یاییم که دیگه دیره پس تا می تونیم از فرصت ها خوب استفاده کنیم


ن پ : بله من حقیر در تاریخ 3/8/95 وارد سن 28 سالگی شدم و  ایندفعه می خوام خودم برای خودم دعا کنم از خدای خوبی ها می خوام که عاقبتم ختم به خیر و شهادت بشه ازش می خوام که همونطور که من حقیر دنبال یه همسفر خوب هستم که باهاش به معبود برسم بهم این لیاقت رو بده که منم یه همسفر خوب براش باشم  و یه مادر خوب برای عزیزانم باشم و از همه مهمتر اینکه بهم این لیاقت رو بده که طوری تو این دنیای خاکی و فانی زندگی کنم که اون دنیا لایق شفاعت ائمه و شهدا باشم و شرمندشون نباشم فرشتهفرشتهفرشته

0:55 دوشنبه 3 آبان 1395 هدیه

 

 

زمانی که دیگر فکر و تلاشتان نتیجه نمیدهد صبر کار ساز میشود

بی صبرانه در انتظار زمان بمان

باغبان حتی اگر باغش را غرق آب کند

درختان خارج از فصل خود میوه نمیدهند

 

12:32 شنبه 3 مهر 1395 هدیه
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 42 صفحه بعد