عزیزانم پس کی می یاین بی صبرانه منتظرتونم
X
 

 


دلت گرفت دیگر منت زمین را نکش 

راه آسمان باز است پربکش

او همیشه آغوشش باز است  نگفته تو را می خواند؟

اگر هیچکس نیست خدا که هست 

15:41 شنبه 28 شهريور 1394 هدیه
مادر حلالم کن

مامان گلم امروز وارد هفت سالی شدم که  کنارم نیستی . چقدر زمان زود میگذره و درست هفت سال شد که من اومدم تهران و هفت سال تحمل هر شرایط سختی رو  به جون خریدم اما هیچ کدوم از اینا باعث نشد یه لحظه یاد و خاطرت رو از ذهنم پاک کنم درست برخلاف خواهر و برادرام اما خرده ای به اونا نمی گیرم چون هم درگیرن برای خودشون و هم مثل من تنها نیستن بگذریم مهم اینه که من فراموشت نکردم و هر صفحه از قرآنی رو که می خونم ثوابش رو هدیه می کنم به روحت که بلکه ازم راضی باشی خیلی دلم می خواد برای یه لحظه هم شده بغلت بودم و سرمو می ذاشتم رو سینه ات و بوی تنت رو استشمام می کردم  درست مثل بچگیام  و با آغوش باز پذیرام بودی اما حیف و صد حیف تو خیابان که می رم و بچه ها رو می بینم که دستای کوچلوشون رو به ماماناشون دادن دلم هوری می ریزه و یاد بچگی های خودم می افتم که چه قشنگ دستمو می گرفتی و باهم می رفتیم خونه اده (همون مادربزرگم ) یاد اون روزا به خیر مامان گلم حلالم کن میدونم دختر خوبی برات نبودم کاش میشد به خوابم بیای خیلی وقته که حسرت دیدنت رو دارم

 


ای مادرنازنیم ای تمام هستی ام یادت در خاطرم هست و فرزند تو بودن افتخار می کنم محبت

0:59 شنبه 8 خرداد 1395 هدیه
لیست پربازدید

جز نادرترین اتفاقاتی بود که تو عمرم اتفاق افتاده بود و ممنونم از تک تک عزیزانی که به کلبه درویشی من هم سرمی زنن و بنده حقیر رو شرمنده خودشون می کنن اگه برام کامنت هم بذارن تا بتونم لطفشون رو جبران کنم سپاسگذارم می شم

13:16 سه شنبه 7 ارديبهشت 1395 هدیه
سفرنامه نوروز 95

سلاممممممممممممممممممممم به فنچول مامانی سال 95 هم رسید مثل سالای گذشته شروع شد اما یه فرق اساسی داشت که با کلی گریه سوزناک و از ته دل برای مامانی شروع شد که  به غمممممم بزرگی تبدیل شد و موضوع برمی گرده به شب عید که با تک خاله ای رفتیم بیرون که مامانی برای خودش مانتو بخره که برگشتنی تو کافی شاپ پامچال که نزدیکای خونه مامانی هستش رفتیم و سفارش دادیم یه چیزی برامون بیارن و تک خاله ای هم طبق معمول شروع کرد از تیپ و قیافه مامانی ایراد گرفتن و تیپ و قیافه دیگرون رو به رخ مامانی کشید که مامانی هم ناراحت شد و گفت به اینا نیست اگه خدا بخواد منم با این ظاهرم می رم سرخونه و زندگیم بعدش تک خاله ای خیلی حرف زشت و بدی به مامانی زد و مامانی هم خیلی ناراحت شد و اومد از کافی شاپ بیرون و کنار ماهی ها وایساد تا تک خاله ای هم بیاد و راهی خونه شیم مامانی خیلی ناراحت شد و دلش بدجوری شکست یکم خرید کردیم و رفتیم خونه تک خاله ای آخه خونه تک خاله ای نزدیک خونه مامانی هستش و یه کوچه ازهم  فاصله دارن و وقتی رفتیم باهم خونه تک خاله ای که تک خاله ای شروع کرد و کلی غر زد به مامانی و هرچی دلش خواست گفت به مامانی و مامانی هم کلی گریه کرد و با چشمون گریون گفت که دنیا اینجوری نمیمونه و بالاخره یکی پیدا میشه بهت این حرفا رو بزنه و تک خاله ای هم گفت که مگه من مثل تو ام آویزون کسی باشم اینقدر خرجت کردم به گوسفندم می دادم اینقدر برام فایده داشت این حرفا رو می شنید مامانی و تا مغز و استخون می سوخت کلی شوهرشو به رخ مامانی کشید و گفت می ترسم دست شوهرمو بگیرم بیارم خونه پدرم (حالا فرداش سال تحویل میشه و سال جدید شروع میشه سالی که چقدر ذوق داشتم بعد هفت سال سفره هفت سین بچینم  و برای خودم سبزه کاشتم با چه ذوقی خونه تکونی کردم ) هی گفت و به مامانی غر زد بماند که بابابزرگت نذاشت بقیه خونه تکونیم رو انجام بدم و برای ذره ذره خونه تکونی حرف شنیدم و همه ذوق مامانی کور شد و بیشتر پی به تنهاییش می برد (خیلی بده آدم تو خونه پدرشم احساس زیادی کنه و تنها باشه ) خلاصه تک خاله ای هرچی دلش خواست به مامانی بدبختت گفت تا اینکه یه حرفی زد که مامانی که اصلا کسی رو نفرین نمی کرد و همیشه دعای خیر برای همه می کرد حتی دشمنش از خدا خواست اون شب که یکی پیدا شه و این حرفا رو دوباره به خود تک خاله ای  بزنه درواقع مامانی نفرینش کرد با اینکه برخلاف میلش بود اما نفرینش کرد بماند که اون شب تک خاله ای زد تو دهن مامانی و این کارو چندبار تکرار کرد درواقع کار همیشگیشه و عادت داره با چشمان گریون مامانی رو از خونش بدرقه کنه اون شب با چشمان گریون مامانی اومد خونه و تا صبح خونه رو تمیز کرد با بغضی که گلوش بود و به زور اشکاشو نگهه داشته بود و آخرش به بابابزرگت گفت که تک خاله ای چیا بهش گفت بغض مامانی ترکید و به بابابزرگت گفت : گفت که تک خاله ای گفتش ..... بعد گفت که همه نگرانن که من برم سرسفرشون و من بمیرم و برم کنار جوب بخوابم و از گرسنگی بمیرم تا اینکه سفره هیچکدومشون بشینم و بابابزرگت هم ناراحت شد و گفت که ناراحت نباش من کاری می کنم برات که محتاج هیچ کدومشون نشی بعد مامانی گفت که هیچ کسی تا حالا ازدواج نکرده که خواهر من ازدواج کرده و شوهرشو و خودشو به رخ من می کشه و اون حرف زشتی که تک خاله ای به مامانی زده بود بدجوری دل مامانی رو سوزند و مامانی تا صبح خونه رو تمیز کرد و با چشمان گرون خوابید و حتی برای سال تحویل هم بلند نشد و بعد گوشی بابابزرگت زنگ زد و مامانی با صدای زنگ تلفن بلند شد و شنید که دایی مهدیت با خانمش و دوقولو ها راهی تهران شدن و دارن می یان خونمون که مامانی بلند شد و با دل گرفته رفت بیرون و خریداشو کرد و اومد خونه و شروع کرد به ناهار گذاشتن و حاضر کردن غذا که دایی مهدیت با خانواده رسید خونمون و مامانی هم سعی کرد نشون نده که چه اتفاقی افتاده و شروع کرد به احوال پرسی و خوش آمد گویی و یه چیزی خیلی برای مامانی عجیب بود و اونم رفتار بابابزرگت بود که عوض شده بود و مامانی متوجه شد که بابابزرگت چون تنهاست به مامانی گیر می ده و بحث و مجادله پیش می یاد خلاصه جونم برات بگه که مامانی یه هفته مهمون داشت و دایی مهدیت گفت که بیایین بریم مشهد و بابابزرگت قبول نکرد و گفت می ریم دوباره مریض می شم و دایی مهدیت هم گفت که هدیه بیاد که مامانی ته دلش خیلی می خواست بره مشهد پیش امام رضا کلی ام دلش تنگ شده بود برای امام رضا اما می ترسید و یه دلشوره ای افتاده بود تو دلش که هی با خودش می گفت اگه برم کسی نیست بعدش یه اتفاقی بیافته و تک خاله ای هم پوست مامانی رو هم بکنه کسی که از پشت پرده خبرنداشت و مامانی هم دید هفت ساله تهرانه و جاهای دیدنی تهران رو ندیده یعنی کسی نبوده که باهاش بره بیرون و باهاش احساس راحتی کنه و کلی بهش خوش بگذره که اومد به دایی مهدیت پیشنهاد داد و گفت که بریم جاهای دیدنی تهران رو ببینیم و دایی مهدیت هم قبول کرد و قرار شد بریم جاهای دیدنی تهران رو ببینیم  که رفتیم اما مامانی هم ته دلش غم بود و داشت با خودش فکر می کرد چی می شد می رفت سرخونه و زندگیش و با دل خوش زندگیشو کنه همش می گفت مگه من از بقیه چی کم دارم که می رن سرخونه و زندگیشون و اونوقت من بیچاره باید تو خونه بابام اینقدر حرف بشنوم و برای بیرون رفتن باید سربار این و اون باشم و خیلی حرفایی که از ذهن مامانی رد می شد.


ادامه مطلب
10:4 يکشنبه 22 فروردين 1395 هدیه

حتی اگــــــــــــــــــر

تمامی " سین" های خوب دنیا را


در سفره داشته باشم


چه لطفی دارد


وقتی که آینه


" نبودنت" را تکرار می کند


و حافظ


دست و دلش به فال نمی رود


و مــــن


از نبودنت بر سر سفره


پی به آمدن بهاری دیگر می برم


چه سنگین اند بعضی ثانیه ها !


دوستان عزیز و گرامی بعد اتمام این آهنگ هم گوش کنید

1:50 يکشنبه 22 فروردين 1395 هدیه
تقدیم به تویی که ندارمت...

تقدیم به تویی که ندارمت...
ميان تمام نداشتن ها دوستت دارم ...
شانس ديدنت را هر روز ندارم ...
 ولي دوستت دارم...
وقتي دلم هوايت را ميكند حق شنيدن صدايت را ندارم...
ولي دوستت دارم...
وقت هايي كه روحم درد دارد و ميشكند شانه هايت را براي گريستن كم دارم...
ولي دوستت دارم...
وقت دلتنگي هايم , آغوشت را براي آرام شدن ندارم ...
ولي دوستت دارم ....
آري همه وجودمي ولي هيچ جاي زندگيم ندارمت و ميان تمام نداشتن ها باز هم با تمام وجودم...
                                                                 دوستت دارم

1:43 يکشنبه 22 فروردين 1395 هدیه
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 41 صفحه بعد