عزیزانم پس کی می یاین بی صبرانه منتظرتونم
 

 


دلت گرفت دیگر منت زمین را نکش 

راه آسمان باز است پربکش

او همیشه آغوشش باز است  نگفته تو را می خواند؟

اگر هیچکس نیست خدا که هست 

15:41 شنبه 28 شهريور 1394 هدیه
سفرنامه نوروز 95

سلاممممممممممممممممممممم به فنچول مامانی سال 95 هم رسید مثل سالای گذشته شروع شد اما یه فرق اساسی داشت که با کلی گریه سوزناک و از ته دل برای مامانی شروع شد که  به غمممممم بزرگی تبدیل شد و موضوع برمی گرده به شب عید که با تک خاله ای رفتیم بیرون که مامانی برای خودش مانتو بخره که برگشتنی تو کافی شاپ پامچال که نزدیکای خونه مامانی هستش رفتیم و سفارش دادیم یه چیزی برامون بیارن و تک خاله ای هم طبق معمول شروع کرد از تیپ و قیافه مامانی ایراد گرفتن و تیپ و قیافه دیگرون رو به رخ مامانی کشید که مامانی هم ناراحت شد و گفت به اینا نیست اگه خدا بخواد منم با این ظاهرم می رم سرخونه و زندگیم بعدش تک خاله ای خیلی حرف زشت و بدی به مامانی زد و مامانی هم خیلی ناراحت شد و اومد از کافی شاپ بیرون و کنار ماهی ها وایساد تا تک خاله ای هم بیاد و راهی خونه شیم مامانی خیلی ناراحت شد و دلش بدجوری شکست یکم خرید کردیم و رفتیم خونه تک خاله ای آخه خونه تک خاله ای نزدیک خونه مامانی هستش و یه کوچه ازهم  فاصله دارن و وقتی رفتیم باهم خونه تک خاله ای که تک خاله ای شروع کرد و کلی غر زد به مامانی و هرچی دلش خواست گفت به مامانی و مامانی هم کلی گریه کرد و با چشمون گریون گفت که دنیا اینجوری نمیمونه و بالاخره یکی پیدا میشه بهت این حرفا رو بزنه و تک خاله ای هم گفت که مگه من مثل تو ام آویزون کسی باشم اینقدر خرجت کردم به گوسفندم می دادم اینقدر برام فایده داشت این حرفا رو می شنید مامانی و تا مغز و استخون می سوخت کلی شوهرشو به رخ مامانی کشید و گفت می ترسم دست شوهرمو بگیرم بیارم خونه پدرم (حالا فرداش سال تحویل میشه و سال جدید شروع میشه سالی که چقدر ذوق داشتم بعد هفت سال سفره هفت سین بچینم  و برای خودم سبزه کاشتم با چه ذوقی خونه تکونی کردم ) هی گفت و به مامانی غر زد بماند که بابابزرگت نذاشت بقیه خونه تکونیم رو انجام بدم و برای ذره ذره خونه تکونی حرف شنیدم و همه ذوق مامانی کور شد و بیشتر پی به تنهاییش می برد (خیلی بده آدم تو خونه پدرشم احساس زیادی کنه و تنها باشه ) خلاصه تک خاله ای هرچی دلش خواست به مامانی بدبختت گفت تا اینکه یه حرفی زد که مامانی که اصلا کسی رو نفرین نمی کرد و همیشه دعای خیر برای همه می کرد حتی دشمنش از خدا خواست اون شب که یکی پیدا شه و این حرفا رو دوباره به خود تک خاله ای  بزنه درواقع مامانی نفرینش کرد با اینکه برخلاف میلش بود اما نفرینش کرد بماند که اون شب تک خاله ای زد تو دهن مامانی و این کارو چندبار تکرار کرد درواقع کار همیشگیشه و عادت داره با چشمان گریون مامانی رو از خونش بدرقه کنه اون شب با چشمان گریون مامانی اومد خونه و تا صبح خونه رو تمیز کرد با بغضی که گلوش بود و به زور اشکاشو نگهه داشته بود و آخرش به بابابزرگت گفت که تک خاله ای چیا بهش گفت بغض مامانی ترکید و به بابابزرگت گفت : گفت که تک خاله ای گفتش ..... بعد گفت که همه نگرانن که من برم سرسفرشون و من بمیرم و برم کنار جوب بخوابم و از گرسنگی بمیرم تا اینکه سفره هیچکدومشون بشینم و بابابزرگت هم ناراحت شد و گفت که ناراحت نباش من کاری می کنم برات که محتاج هیچ کدومشون نشی بعد مامانی گفت که هیچ کسی تا حالا ازدواج نکرده که خواهر من ازدواج کرده و شوهرشو و خودشو به رخ من می کشه و اون حرف زشتی که تک خاله ای به مامانی زده بود بدجوری دل مامانی رو سوزند و مامانی تا صبح خونه رو تمیز کرد و با چشمان گرون خوابید و حتی برای سال تحویل هم بلند نشد و بعد گوشی بابابزرگت زنگ زد و مامانی با صدای زنگ تلفن بلند شد و شنید که دایی مهدیت با خانمش و دوقولو ها راهی تهران شدن و دارن می یان خونمون که مامانی بلند شد و با دل گرفته رفت بیرون و خریداشو کرد و اومد خونه و شروع کرد به ناهار گذاشتن و حاضر کردن غذا که دایی مهدیت با خانواده رسید خونمون و مامانی هم سعی کرد نشون نده که چه اتفاقی افتاده و شروع کرد به احوال پرسی و خوش آمد گویی و یه چیزی خیلی برای مامانی عجیب بود و اونم رفتار بابابزرگت بود که عوض شده بود و مامانی متوجه شد که بابابزرگت چون تنهاست به مامانی گیر می ده و بحث و مجادله پیش می یاد خلاصه جونم برات بگه که مامانی یه هفته مهمون داشت و دایی مهدیت گفت که بیایین بریم مشهد و بابابزرگت قبول نکرد و گفت می ریم دوباره مریض می شم و دایی مهدیت هم گفت که هدیه بیاد که مامانی ته دلش خیلی می خواست بره مشهد پیش امام رضا کلی ام دلش تنگ شده بود برای امام رضا اما می ترسید و یه دلشوره ای افتاده بود تو دلش که هی با خودش می گفت اگه برم کسی نیست بعدش یه اتفاقی بیافته و تک خاله ای هم پوست مامانی رو هم بکنه کسی که از پشت پرده خبرنداشت و مامانی هم دید هفت ساله تهرانه و جاهای دیدنی تهران رو ندیده یعنی کسی نبوده که باهاش بره بیرون و باهاش احساس راحتی کنه و کلی بهش خوش بگذره که اومد به دایی مهدیت پیشنهاد داد و گفت که بریم جاهای دیدنی تهران رو ببینیم و دایی مهدیت هم قبول کرد و قرار شد بریم جاهای دیدنی تهران رو ببینیم  که رفتیم اما مامانی هم ته دلش غم بود و داشت با خودش فکر می کرد چی می شد می رفت سرخونه و زندگیش و با دل خوش زندگیشو کنه همش می گفت مگه من از بقیه چی کم دارم که می رن سرخونه و زندگیشون و اونوقت من بیچاره باید تو خونه بابام اینقدر حرف بشنوم و برای بیرون رفتن باید سربار این و اون باشم و خیلی حرفایی که از ذهن مامانی رد می شد.


ادامه مطلب
10:4 يکشنبه 22 فروردين 1395 هدیه

حتی اگــــــــــــــــــر

تمامی " سین" های خوب دنیا را


در سفره داشته باشم


چه لطفی دارد


وقتی که آینه


" نبودنت" را تکرار می کند


و حافظ


دست و دلش به فال نمی رود


و مــــن


از نبودنت بر سر سفره


پی به آمدن بهاری دیگر می برم


چه سنگین اند بعضی ثانیه ها !


دوستان عزیز و گرامی بعد اتمام این آهنگ هم گوش کنید

1:50 يکشنبه 22 فروردين 1395 هدیه
تقدیم به تویی که ندارمت...

تقدیم به تویی که ندارمت...
ميان تمام نداشتن ها دوستت دارم ...
شانس ديدنت را هر روز ندارم ...
 ولي دوستت دارم...
وقتي دلم هوايت را ميكند حق شنيدن صدايت را ندارم...
ولي دوستت دارم...
وقت هايي كه روحم درد دارد و ميشكند شانه هايت را براي گريستن كم دارم...
ولي دوستت دارم...
وقت دلتنگي هايم , آغوشت را براي آرام شدن ندارم ...
ولي دوستت دارم ....
آري همه وجودمي ولي هيچ جاي زندگيم ندارمت و ميان تمام نداشتن ها باز هم با تمام وجودم...
                                                                 دوستت دارم

1:43 يکشنبه 22 فروردين 1395 هدیه
محبتی از جنس نور (معنای واقعی توکل به خدا)

سلاممممممممممممممممممم به فنچول مامانی که دلمممممممممممممم برات لک زده و ببخش این مدت نتونستم بیام باهات حرف بزنم حالا اومدم و کلی باهات حرف دارمممممممممممممممممم و دلمممممممممممممممممممممممممممم تنگ شده بود برات و دلم می خواست الان کنارم بودی و حسابیییییییییی می خوردمت ولی افسوس که کنارم نیستی و این آرزو به نظرم محال شده اما مامانی اصلا امیدشو از دست نداده و بالاخره به این بابایی نامرد می رسه حالا کی هر وقت که خدای مهربون مجوزمون رو صادر کنن که به دل مامانی برات شده که دعوت نامه خدا به این زودیا اااااااااااااااااااااااااا صادر میشه و به زمین می یاد و می ره خونه بابایی و یه اصلا چرا اینو بگیم هر وقت به قول مامانی ترافیک اتوبان شهید همت تموم شه و بابایی هم بیاد خونه مامانی و مثل دوتا کبوتر عاشق بهم برسن ان شالله بغلالهی قربونت برممممممممممممم که میوه دلمممممممی و برای رسیدنت بی صبرانه منتظرم حالا اومدم برات از خودم بگم از مریضیم بگم و از حال بابا بزرگت بگم و بگم این روزا چی گذشته به مامانی و از مهربونی خدای مهربون بگم برات.

خب بریم سراغ اصل مطلب

جونم برای فنچولم بگه که یادته عزیزم گفتم مامانی تو سینه هاش توده ای به اسم فیبروم آدنوم داشت و قرار بود که عمل کنه ماله چند سال پیشه و تازگیاااااااااااا بیماری مامانی اود کرد و رفت پیش دکتر و همون حرف همیشگی که مامانی باید عمل کنه بماند که بابابزرگت هم مریضه و بهش سوند وصله آخه با دایی مهدیت  عید رفتیم مسافرت بوشهر و مسافرت کوفتمون شد و بابابزرگت مریض شد و با سوند به دست اومد که بعد اون چندماهی درگیر سوند بودیم و بابابزرگت هم هر دکتری راضی نمی شدن و مامانی بیچاره هم 5 دکتر متخصص خوب برد و همه هم با بی برو برگرد می گفتن عمل و پروستات بابابزرگت بدجوری بزرگ شده بود و بدبختی مامانی هم شروع شد و مونده بود این وسط که چیکار کنه از یه طرف خودش بود کسی نبود اگه عمل کرد مراقبش باشه و از یه طرف بابابزرگت اگه بخواد عمل کنه کی پیشش بمونه تو بیمارستان آخه نمی شد که یه دختر تک وتنها بمونه پیشش خلاصه تو این گیروداد بودم و این روند تا 4 ماهی ادامه داشت و هر 10 روز یه بار باید سوند تعویض می شد و مامانی هم بعد در آوردن سوند بابابزرگت شب رو آماده باش تا صبح بیدار می موند تا خدای نکرده حال بابا بزرگت بد می شد سریع ببره دکتر و بهش سوند وصل بشه تا اینکه یه شب مامانی مشغول تنظیم پایان نامش بود و ساعت از نیمه هم گذشته بود که حال بابابزرگت بد شد و مامانی هم بیچاره تازه اثاث کشی کرده بود و شماره آژانس هم نبود . مامانی مونده بود چیکار کنه که زنگ زد به تک خاله ای اونم برنداشت گوشی رو مامانی دلو به دریا زد و اصلا نفهمید لباس چی پوشید پول زیادی هم نداشت اما مامانی توکل بخدا کرد و به بابابزرگت گفت که حاضر شو بریم کنارخیابون بلکه تونستیم یه ماشینی گیر بیاریم خلاصه جونم برات بگه که هیچ ماشینی هم وای نمیستاد برامون و و مامانی هم تو دلش خدارو صدا کرد چون می ترسید فشار بابابزرگت بره بالا و درجا خدای نکرده سکته کنه تا بالاخره یه پسری نگهه داشت و گفت خانم کجا می خواین برین که مامانی با سراسیمه گفت که مارو ببر درمونگاه حضرت ابوالفضل و سریع مامانی به بابابزرگت کمک کرد و سوار ماشین شدن و راهی درمونگاه شدن و پسره هم مارو رسوند به در درمونگاه و بابابزرگت هرکاری کرد که پسره پول بگیره اونم نگرفت و گفت که من تاکسی نیستم و برید بسلامت آرامو سریع رفتیم داخل درمونگاه و مامانی بابابزرگت رو راهی قسمت تزریقات آقایون کرد و خودش رفت قسمت پذیرش که یهویی یه پسر جوون که اون موقع شب شیفتش بود اومد به مامانی گفت که مسئولی که سوند می زنه فقط صبا می یاد که مامانی با حالت دلهره و اضطراب گفت کجا ببرم (مامانی می ترسید که فشار بابایی بره بالا و خدای نکرده درجا سکته کنه )گفتند ببرید بیمارستان فجر که مامانی خیلی نگران شد و تو دلش گفت اونجا گرونه و بیمه رو قبول نمی کنه و تازه پول کافی ندارم ببرم اونجا وگرنه نمی آوردم اینجا به اینا داشت فکر می کرد که یهویی به مسئول پذیرش که یه آقای جوونی بودگفت : آقا شما جایی رو به غیر از بیمارستان فجر سراغ دارین که بیمه سلامت رو قبول کنه که اونم بنده خدا گفت نه خانم خبر ندارم و مامانی هم گفت که بی زحمت میشه زنگ بزنین آژانس برام بیاد که ببرمش و پول نقد هم زیاد پیش مامانی نبود و گفت که آقا این اطراف خودپرداز نیست که من برم پول از کارتم بردارم و بدم به آژانس که مسئول پذیرش گفت که خانم هست اما دوره و دیر وقته تازه امنیت نداره کارتتون رو بدین من براتون از صندوق پول بدم که مامانی این کارو انجام داد و یه دفعه مسئول تزریقات که شیفتش بود اومد و مامانی رو صدا کرد و گفت : خانم دکتر شیفتمون این کارو انجام می دن و سریع بابابزرگتو مامانی برد پیش دکتر شیفت و اونم سریع لیست وسیله ها رو داد به مامانی و گفت خانم سریع اینا رو بخرید و بیارید مامانی هم سریع رفت داروخونه درمونگاه و وسائل رو خرید و آورد و داد و آژانسم رسید و مامانی گفت که آقا میشه بمونی تا کار پدرم تموم شه بنده خدا هم گفت باشه صبرمی کنم و مامانی هم صندلی خالی پیدا کرد و نشست و دید یه آقایی بهش داره نگاه می کنه اول مامانی با خودش عجب مردی چرا اینجوری نگاه می کنه که بعد متوجه شد که چه افتضاحی به بار اومده بلههههههههههههههههه مامانی از شدت عجله اصلا متوجه نشده چی پوشیده دامن گل گلی اونم بدون شلوار فقط یه چادر سرش کرده بود بالاخره کار بابابزرگت تموم شد و برگشتیم با همون آزانس خونه و مامانی هم از حیبت خستگی خوابید و اون شب همه چی به خیر گذشت اما مامانی به معنای واقعی حضور خدارو حس کرد و از همه مهمتر مامانی فهمید که توکل به خدا و سپردن همه چی به خودش در اصل خدا خودش خوب کارارو درست می کنه خلاصه جونم برات بگه که تک خاله ای  فرداش زنگ زد که باهام کار داشتین دیشب زنگ زدین که بابابزرگت براش تعریف کرد و مامانی هم خوابیده بود و با صدای تلفن بیدار شده بود و با تک خاله ای حرف زد که تک خاله ای هم دعواش کرد که چرا شماره آژانس رو نداری نمیشه گفت دعوا اما از حیبت ناراحتی غر می زد که زیاد مهم نیست خلاصه دکتر رفتن بابابزرگت همچنان ادامه داشت و همون حرف همیشیگی که باید عمل کنه و مونده بودیم چیکار کنیم بابابزرگت که راضی به عمل نمی شد حقم داشت کسی نبود بیاد کنارش آخرش مامانی با دایی ابراهیمت صحبت کرد که به بابا بزرگت بگه می یاییم و پیشت می مونیم تا خیال بابابزرگت جمع بشه تا یه حدی ام مامانی موفق شد تا اینکه تک خاله ای اومد و گفت که باجناق پدرشوشو همین مشکل رو داشتن و رفتن پیش این دکتر که دکتر طب سنتی هستن و الحمدالله خوب شدن مامانی هم تعجب کرد و بازم توکل به خدا کرد و گفت باشه بریم ببینیم این چی می گه خلاصه رفتیم و داروها رو داد و بابا بزرگت اول نمی خورد که دور اول بهش جواب نداد و دوره بعدی از سوند خلاص شد و خداروشکر با طب سنتی بابابزرگت از سوند خلاص شد و الان نزدیکه یک ساله دیگه سوند بهش وصل نیست و مامانی هم توکل به خدا کرد و اونم درمان رو با طب سنتی شروع کرد و خداروشکر خیلی کم جواب گرفت اما متاسفانه سینه های مامانی هر دو سینه هاش فیبروم سازن یعنی با عملم کاریش نمی کرد اما مامانی نا امید نشد و دوباره درمان رو شروع کرد و  بازم توکل به خدا کرد همون خدای مهربونی که هوای مامانی رو خوب داشته و داره درضمن یه خبر خوب برات دارممممممممممممممم اگه گفتی مامانی بالاخره تونست حقوق عقب افتادشو که شکایت کرده بود و بهش نمی دادن بگیره درواقع رای دادگاه به نفع مامانی شد هرکاری کرد که تفره بره و به مامانی تهمت زد گفت رایگان کار می کرده  حتی کار کردن مامانی رو انکار شد اما خدا با مامانی بود دادگاه رای رو به نفع مامانی داد خوشحالم و ته دل مامانی پر از امیده قربونت برممممممممممممممممممم محبت


پ ن : دوستان گرامی این آهنگم تقدیم به همه نازنینان محبت

1:52 شنبه 15 اسفند 1394 هدیه
دلتنگیای خوشمل بانو سه سالگیت مبارک

سلامممممممممممممممممممم به روی ماهت که دارم تو تولدت می نویسم برات تا بهت بگم که تو این مدت که نزدیک سه سال شد که باهات خو گرفتم ایشالله تولد واقعی خودت رو جشن بگیرم و خوشحال باشم که تو هم درکنارمی می دونم اون لحظه دیر نیست بالاخره نصیب منم میشه بالاخره درهای خوشبختی هم روی منم باز میشه و منم به آروزهام می رسم قربونت برم چه لذتی داره که باهات حرف می زنم و دردودل می کنم و تو رو تو ذهنم مجسم می کنم و از خدای مهربون می خوام یه روزی خودتو نصیبم کنه و از اون روزی می ترسم که بخواد امتحانم کنه منکه همش دارم امتحانای الهی رو پس می دم و اون امتحانم تو باشی خدایا دیگه توان اینو ندارم و می دونم مهربون تر از این حرفا هستی و حال و روز منو می دونی و خودت بهتر از هرکسی حتی از خودم خبرداری و می دونی چقدر من نازگلم رو دوست دارم خلاصه عشق می ورزم بهت و خوشحالم که کنارم هستی و به حرفای من گوش می دی نازنینم و می خوام با من بمانی رفیق همیشگی من محبت


15:39 چهارشنبه 12 اسفند 1394 هدیه
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 42 صفحه بعد