عزیزانم پس کی می یاین بی صبرانه منتظرتونم
 

 


دلت گرفت دیگر منت زمین را نکش 

راه آسمان باز است پربکش

او همیشه آغوشش باز است  نگفته تو را می خواند؟

اگر هیچکس نیست خدا که هست 

15:41 شنبه 28 شهريور 1394 هدیه
تقدیم به تویی که ندارمت...

تقدیم به تویی که ندارمت...
ميان تمام نداشتن ها دوستت دارم ...
شانس ديدنت را هر روز ندارم ...
 ولي دوستت دارم...
وقتي دلم هوايت را ميكند حق شنيدن صدايت را ندارم...
ولي دوستت دارم...
وقت هايي كه روحم درد دارد و ميشكند شانه هايت را براي گريستن كم دارم...
ولي دوستت دارم...
وقت دلتنگي هايم , آغوشت را براي آرام شدن ندارم ...
ولي دوستت دارم ....
آري همه وجودمي ولي هيچ جاي زندگيم ندارمت و ميان تمام نداشتن ها باز هم با تمام وجودم...
                                                                 دوستت دارم

1:43 يکشنبه 22 فروردين 1395 هدیه
محبتی از جنس نور (معنای واقعی توکل به خدا)

سلاممممممممممممممممممم به فنچول مامانی که دلمممممممممممممم برات لک زده و ببخش این مدت نتونستم بیام باهات حرف بزنم حالا اومدم و کلی باهات حرف دارمممممممممممممممممم و دلمممممممممممممممممممممممممممم تنگ شده بود برات و دلم می خواست الان کنارم بودی و حسابیییییییییی می خوردمت ولی افسوس که کنارم نیستی و این آرزو به نظرم محال شده اما مامانی اصلا امیدشو از دست نداده و بالاخره به این بابایی نامرد می رسه حالا کی هر وقت که خدای مهربون مجوزمون رو صادر کنن که به دل مامانی برات شده که دعوت نامه خدا به این زودیا اااااااااااااااااااااااااا صادر میشه و به زمین می یاد و می ره خونه بابایی و یه اصلا چرا اینو بگیم هر وقت به قول مامانی ترافیک اتوبان شهید همت تموم شه و بابایی هم بیاد خونه مامانی و مثل دوتا کبوتر عاشق بهم برسن ان شالله بغلالهی قربونت برممممممممممممم که میوه دلمممممممی و برای رسیدنت بی صبرانه منتظرم حالا اومدم برات از خودم بگم از مریضیم بگم و از حال بابا بزرگت بگم و بگم این روزا چی گذشته به مامانی و از مهربونی خدای مهربون بگم برات.

خب بریم سراغ اصل مطلب

جونم برای فنچولم بگه که یادته عزیزم گفتم مامانی تو سینه هاش توده ای به اسم فیبروم آدنوم داشت و قرار بود که عمل کنه ماله چند سال پیشه و تازگیاااااااااااا بیماری مامانی اود کرد و رفت پیش دکتر و همون حرف همیشگی که مامانی باید عمل کنه بماند که بابابزرگت هم مریضه و بهش سوند وصله آخه با دایی مهدیت  عید رفتیم مسافرت بوشهر و مسافرت کوفتمون شد و بابابزرگت مریض شد و با سوند به دست اومد که بعد اون چندماهی درگیر سوند بودیم و بابابزرگت هم هر دکتری راضی نمی شدن و مامانی بیچاره هم 5 دکتر متخصص خوب برد و همه هم با بی برو برگرد می گفتن عمل و پروستات بابابزرگت بدجوری بزرگ شده بود و بدبختی مامانی هم شروع شد و مونده بود این وسط که چیکار کنه از یه طرف خودش بود کسی نبود اگه عمل کرد مراقبش باشه و از یه طرف بابابزرگت اگه بخواد عمل کنه کی پیشش بمونه تو بیمارستان آخه نمی شد که یه دختر تک وتنها بمونه پیشش خلاصه تو این گیروداد بودم و این روند تا 4 ماهی ادامه داشت و هر 10 روز یه بار باید سوند تعویض می شد و مامانی هم بعد در آوردن سوند بابابزرگت شب رو آماده باش تا صبح بیدار می موند تا خدای نکرده حال بابا بزرگت بد می شد سریع ببره دکتر و بهش سوند وصل بشه تا اینکه یه شب مامانی مشغول تنظیم پایان نامش بود و ساعت از نیمه هم گذشته بود که حال بابابزرگت بد شد و مامانی هم بیچاره تازه اثاث کشی کرده بود و شماره آژانس هم نبود . مامانی مونده بود چیکار کنه که زنگ زد به تک خاله ای اونم برنداشت گوشی رو مامانی دلو به دریا زد و اصلا نفهمید لباس چی پوشید پول زیادی هم نداشت اما مامانی توکل بخدا کرد و به بابابزرگت گفت که حاضر شو بریم کنارخیابون بلکه تونستیم یه ماشینی گیر بیاریم خلاصه جونم برات بگه که هیچ ماشینی هم وای نمیستاد برامون و و مامانی هم تو دلش خدارو صدا کرد چون می ترسید فشار بابابزرگت بره بالا و درجا خدای نکرده سکته کنه تا بالاخره یه پسری نگهه داشت و گفت خانم کجا می خواین برین که مامانی با سراسیمه گفت که مارو ببر درمونگاه حضرت ابوالفضل و سریع مامانی به بابابزرگت کمک کرد و سوار ماشین شدن و راهی درمونگاه شدن و پسره هم مارو رسوند به در درمونگاه و بابابزرگت هرکاری کرد که پسره پول بگیره اونم نگرفت و گفت که من تاکسی نیستم و برید بسلامت آرامو سریع رفتیم داخل درمونگاه و مامانی بابابزرگت رو راهی قسمت تزریقات آقایون کرد و خودش رفت قسمت پذیرش که یهویی یه پسر جوون که اون موقع شب شیفتش بود اومد به مامانی گفت که مسئولی که سوند می زنه فقط صبا می یاد که مامانی با حالت دلهره و اضطراب گفت کجا ببرم (مامانی می ترسید که فشار بابایی بره بالا و خدای نکرده درجا سکته کنه )گفتند ببرید بیمارستان فجر که مامانی خیلی نگران شد و تو دلش گفت اونجا گرونه و بیمه رو قبول نمی کنه و تازه پول کافی ندارم ببرم اونجا وگرنه نمی آوردم اینجا به اینا داشت فکر می کرد که یهویی به مسئول پذیرش که یه آقای جوونی بودگفت : آقا شما جایی رو به غیر از بیمارستان فجر سراغ دارین که بیمه سلامت رو قبول کنه که اونم بنده خدا گفت نه خانم خبر ندارم و مامانی هم گفت که بی زحمت میشه زنگ بزنین آژانس برام بیاد که ببرمش و پول نقد هم زیاد پیش مامانی نبود و گفت که آقا این اطراف خودپرداز نیست که من برم پول از کارتم بردارم و بدم به آژانس که مسئول پذیرش گفت که خانم هست اما دوره و دیر وقته تازه امنیت نداره کارتتون رو بدین من براتون از صندوق پول بدم که مامانی این کارو انجام داد و یه دفعه مسئول تزریقات که شیفتش بود اومد و مامانی رو صدا کرد و گفت : خانم دکتر شیفتمون این کارو انجام می دن و سریع بابابزرگتو مامانی برد پیش دکتر شیفت و اونم سریع لیست وسیله ها رو داد به مامانی و گفت خانم سریع اینا رو بخرید و بیارید مامانی هم سریع رفت داروخونه درمونگاه و وسائل رو خرید و آورد و داد و آژانسم رسید و مامانی گفت که آقا میشه بمونی تا کار پدرم تموم شه بنده خدا هم گفت باشه صبرمی کنم و مامانی هم صندلی خالی پیدا کرد و نشست و دید یه آقایی بهش داره نگاه می کنه اول مامانی با خودش عجب مردی چرا اینجوری نگاه می کنه که بعد متوجه شد که چه افتضاحی به بار اومده بلههههههههههههههههه مامانی از شدت عجله اصلا متوجه نشده چی پوشیده دامن گل گلی اونم بدون شلوار فقط یه چادر سرش کرده بود بالاخره کار بابابزرگت تموم شد و برگشتیم با همون آزانس خونه و مامانی هم از حیبت خستگی خوابید و اون شب همه چی به خیر گذشت اما مامانی به معنای واقعی حضور خدارو حس کرد و از همه مهمتر مامانی فهمید که توکل به خدا و سپردن همه چی به خودش در اصل خدا خودش خوب کارارو درست می کنه خلاصه جونم برات بگه که تک خاله ای  فرداش زنگ زد که باهام کار داشتین دیشب زنگ زدین که بابابزرگت براش تعریف کرد و مامانی هم خوابیده بود و با صدای تلفن بیدار شده بود و با تک خاله ای حرف زد که تک خاله ای هم دعواش کرد که چرا شماره آژانس رو نداری نمیشه گفت دعوا اما از حیبت ناراحتی غر می زد که زیاد مهم نیست خلاصه دکتر رفتن بابابزرگت همچنان ادامه داشت و همون حرف همیشیگی که باید عمل کنه و مونده بودیم چیکار کنیم بابابزرگت که راضی به عمل نمی شد حقم داشت کسی نبود بیاد کنارش آخرش مامانی با دایی ابراهیمت صحبت کرد که به بابا بزرگت بگه می یاییم و پیشت می مونیم تا خیال بابابزرگت جمع بشه تا یه حدی ام مامانی موفق شد تا اینکه تک خاله ای اومد و گفت که باجناق پدرشوشو همین مشکل رو داشتن و رفتن پیش این دکتر که دکتر طب سنتی هستن و الحمدالله خوب شدن مامانی هم تعجب کرد و بازم توکل به خدا کرد و گفت باشه بریم ببینیم این چی می گه خلاصه رفتیم و داروها رو داد و بابا بزرگت اول نمی خورد که دور اول بهش جواب نداد و دوره بعدی از سوند خلاص شد و خداروشکر با طب سنتی بابابزرگت از سوند خلاص شد و الان نزدیکه یک ساله دیگه سوند بهش وصل نیست و مامانی هم توکل به خدا کرد و اونم درمان رو با طب سنتی شروع کرد و خداروشکر خیلی کم جواب گرفت اما متاسفانه سینه های مامانی هر دو سینه هاش فیبروم سازن یعنی با عملم کاریش نمی کرد اما مامانی نا امید نشد و دوباره درمان رو شروع کرد و  بازم توکل به خدا کرد همون خدای مهربونی که هوای مامانی رو خوب داشته و داره درضمن یه خبر خوب برات دارممممممممممممممم اگه گفتی مامانی بالاخره تونست حقوق عقب افتادشو که شکایت کرده بود و بهش نمی دادن بگیره درواقع رای دادگاه به نفع مامانی شد هرکاری کرد که تفره بره و به مامانی تهمت زد گفت رایگان کار می کرده  حتی کار کردن مامانی رو انکار شد اما خدا با مامانی بود دادگاه رای رو به نفع مامانی داد خوشحالم و ته دل مامانی پر از امیده قربونت برممممممممممممممممممم محبت


پ ن : دوستان گرامی این آهنگم تقدیم به همه نازنینان محبت

1:52 شنبه 15 اسفند 1394 هدیه
دلتنگیای خوشمل بانو سه سالگیت مبارک

سلامممممممممممممممممممم به روی ماهت که دارم تو تولدت می نویسم برات تا بهت بگم که تو این مدت که نزدیک سه سال شد که باهات خو گرفتم ایشالله تولد واقعی خودت رو جشن بگیرم و خوشحال باشم که تو هم درکنارمی می دونم اون لحظه دیر نیست بالاخره نصیب منم میشه بالاخره درهای خوشبختی هم روی منم باز میشه و منم به آروزهام می رسم قربونت برم چه لذتی داره که باهات حرف می زنم و دردودل می کنم و تو رو تو ذهنم مجسم می کنم و از خدای مهربون می خوام یه روزی خودتو نصیبم کنه و از اون روزی می ترسم که بخواد امتحانم کنه منکه همش دارم امتحانای الهی رو پس می دم و اون امتحانم تو باشی خدایا دیگه توان اینو ندارم و می دونم مهربون تر از این حرفا هستی و حال و روز منو می دونی و خودت بهتر از هرکسی حتی از خودم خبرداری و می دونی چقدر من نازگلم رو دوست دارم خلاصه عشق می ورزم بهت و خوشحالم که کنارم هستی و به حرفای من گوش می دی نازنینم و می خوام با من بمانی رفیق همیشگی من محبت


15:39 چهارشنبه 12 اسفند 1394 هدیه
بچه که بودیم

بچه که بودیم یادمون دادن که شروع هر کاری با نام خداست و فقط این اسمه که گره های کور زندگی مونو باز می کنه.

بزرگ که شدیم یادمون رفت ، که آنقدر پیچ خوردیم تو گره های زندگی که کور شدیمو نمی بینیم کسی رو که فقط اسمش کافیه تا هر در بسته ای باز بشه .

بچه که بودیم یادمون دادن رسم خط و پاره خط و اینکه یه خط از کجا شروع می شه و به کجا ختم.

بزرگ که شدیم یادمون رفت خط هایی که رو صورتمون رسم شد، ردپای کدوم درد به جا مونده رو قلبمون بوده و از کجا شروع شد و اصلا به کجا ختم؟

بچه که بودیم یادمون دادن چطور مدادرنگی هامونو به بغل دستی مون که یادش رفته بیاره یا اصلا نداشته که بیاره، شریک شیم تا نقاشیش بی رنگ نمونه.

بزرگ که شدیم یادمون رفت سفره ی خالیه همسایه مونو، و هیچ تلاشی برای شریک شدن تو رنگی شدنش نکردیم.

بچه که بودیم یادمون دادن برای کمک به بابای مدرسه، هفته ای یه بار خودمون آشغالای حیاطو جمع کنیم.

بزرگ که شدیم یادمون رفت به رفتگری که تو چله ی زمستون آشغالای کوچه رو جارو می زنه ،حتی سلام بدیم.

بچه که بودیم یادمون دادن که وقتی تو بازی یکی خورد زمین، چطور دستشو بگیریم و کمکش کنیم تا دوباره بایسته.

بزرگ که شدیم یادمون رفت بزرگترین صحنه ی زندگی، دنیاست و ما کمک به ایستادن کسی که نکردیم هیچ، باعث زمین خوردن خیلی ها شدیم.

بچه که بودیم یادمون دادن به بزرگترامون احترام بذاریم و با تمام وجود به عزیزانمون محبت داشته باشیم.

بزرگ که شدیم یادمون رفت بزرگتر - کوچکتری و حرمت و ، حتی خجالت کشیدیم بهشون بگیم"دوستت دارم"

بچه که بودیم یادمون دادن...

ای کاش بچه که بودیم یادمون می دادن چطور وقتی بزرگ که شدیم یادمون نره همه ی اون چیزهایی رو که:... بچه که بودیم یادمون دادن

22:08 جمعه 7 اسفند 1394 هدیه
هفتمین سال بسته شدن دفتر عمر مادرم
12:14 سه شنبه 4 اسفند 1394 هدیه
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 41 صفحه بعد