عزیزانم پس کی می یاین بی صبرانه منتظرتونم
 

 


دلت گرفت دیگر منت زمین را نکش 

راه آسمان باز است پربکش

او همیشه آغوشش باز است  نگفته تو را می خواند؟

اگر هیچکس نیست خدا که هست 

15:41 شنبه 28 شهريور 1394 هدیه
تولد یک سالگی بنیامین

اول نوشت : 13 مهر سال 93 بنیامین عزیزم درست در روز عید قربان پا به این دنیای خاکی گذاشت و خانواده ما رو مملو از شادی کرد الان درست یه سال از اون ماجرا می گذره و من خیلی خوشحالم که این عزیز جوجه در کنارماس هرچند کنارش نیستم و با عکساش دلتنگیامو التیام می دم اما بازم جونمو نثارش می کنم و الان 13 مهر 94 هستش و روز اولین تولد این عزیز عمه است که دارم براش می نویسم و از خدا براش طول عمر با عزت و عاقبت به خیری رو می خوام عزیز عمه دوست دارم و عاشقانه جونمو نثارت می کنم و برات بهترین ها رو از خدای مهربان می خوام و عاشق اون خنده های کودکانه هایت هستم و دلم می خواهد هیچگاه بزرگ نشوی نازنینم و از خدا می خوام همیشه لبخند برلبانت  باشه نازنینم محبت و بدون عمه خیلی دوست داره هم تو رو هم داداش گلت یوسف روبغل


به به قربون اون ژست قشنگت بغل

اینجا بقل بابایی هستی جوجوی عمه

الهی قربونت برم عزیز عمه بغل

 


پ ن : دوستان گرامی این پست به ادامه مطلب ختم می شود که دیدن ازآن خالی از لطف نیست چشمک

 

 


ادامه مطلب
23:09 سه شنبه 14 مهر 1394 هدیه
رفتن به ولایت

سلاممممممممممممممم به فنچول مامانی چطوری عزیزدلممممممممممممممممم ؟ دل مامانی برات لک زده کی می شه بیای پیشمو منم تا می تونم حسابی بخورمتبغل . نمی دونم چی شده که عشق بهت تو وجودمامانی خیلی پررنگ شده اینقدر پررنگ شده که حتی مامانی یه  بچه کوچولو می بینه حتما باید از مادرش اجازه بگیره و بغلش کنه ( معلومه اوضام خیلی وخیمه  خدا به خیر کنه خندونک) . الهی قربونت برم که نفسم به نفست بنده به اون چشمای نازت که وقتی ناز می خوابی و مامانی هم با عشق بهت نگاه می کنه . عزیز مامان مامانی بعد یه سال تونست بره ولایت البته اونم یهویی و اتفاقی شد که ماجرا از این قبیل بود چند روز قبل رفتن مامانی با بابابزرگت به ولایت تک خاله  ای ما رو به شام دعوت کرد و مامانی و با بابابزرگت رفتن به مهمونی خونه تک خاله ای . وقتی رسیدیم خونه تک خاله ای یه دفعه تک خاله ای مامانی رو صدا کرد و گفت که دو روز دیگه تولد عمو علیرضاست و تک خاله ای هم شام رو به مناسبت این تولد تدارک دیده و عمدا هم به همه نگفته که یه وقت تو زحمت نیفتن بعدش گفت که ممکنه مامان و بابای عمو علیرضا براش کیک تولد بگیرن و کادو بیارن و منم از طرف شما یه پیراهن مارک خریدم که بدین بهش مامانی هم خب قبول کرد(خدا خیرش بده با این اوضاع نا بسامانه اقتصادی  که من دارم از محل کارم اومدم بیرون و دنبال کارمی گردم ) بعد کلی منتظر موندن که خانواده عمو علیرضا هم سربرسن ( عادت دارن دیر بیان حتی این دیراومدنشون تو عقد پسرشون واقعا تابلو بود خیلی جالب بود خانواده عروس از شهرستان که اومده بودن و یه ساعتی بود که منتظر دامادو خانواده داماد بودند که بیان و خطبه عقد خونده بشه حالا بماند که داداشام شوخیشون گرفته بود و می گفتن داماد پشیمون شدهخندونک یا می گفتن حالا ما زود اومدیم یعنی اینکه دخترمون رو دستمون مونده و خیلی شوخیای دیگه که جز اعصاب خوردی برای عروس خانم نداشت دلخور) ساعت 10 شد و بالاخره عمو علیرضا  اومد خونه و خانوادشم اومدن و اون شب تا حدودی خوش و خرم تموم شد و مامانی هم به ظاهر کادویی که خریده بود رو آورد و داد و به دروغ گفت که بابابزرگت گرفته و بابابزرگت بنده خدا هم آج و واج مونده بود و خدا خیرش بده که چیزی نگفت و ساعت شد 2 نصفه شب و مامانی و بابابزرگت هم برگشتن خونه و مامانی هم خواست بخوابه که ساعت شد 3 (آخه باید حتما تلگرام چک بشه  و از همه مهمتر وب نازگلش خندونک) و خوابید و حدود ساعت 10:30 بود که مامانی با صدای تلویزیون که بابابزرگت عادت داره برای  بیدار کردن مامانی استفاده کنه اونم شبکه قرآن و صدای قرآن  وقتی مامانی بلند شد و آماده شد برای صبحونه خوردن که بابابزرگت گفت که از کیه دارم صدات می کنم چرا جواب نمی دی بریم ولایت و مامانی هم تعجب کردتعجب و رو هوازدخندونک و گفت باشه و زنگ زد به تک خاله ای و گفت ما داریم می ریم  ولایت حواست به خونمون باشه (خب دیگه در عالم همسایگی اینجور کارا باید بشه دیگه چشمک) هیچی دیگه مامانی سریع کاراشو کرد و بابابزرگت هم حاضر شد و مامانی هر چقدر خواست که به زنداییت  زنگ بزنه بگه که داریم می یاییم ولایت که زنداییت مینا گوشیشو ریجک کرد و مامانی هم سریع به آژانس زنگ زد و رفتن به ترمینال غرب (بماند که من ساعت 1 بیلیط رزو کرده بودم و نرسیدیم و برای ساعت 2 گرفتم و بابام هم رفت نماز خوند و بهم گفت نمی یای نماز بخونی که من گفتم نه بیرون نمی تونم و سختمه و تازه برسیم ولایت نماز قضا نمیشه و بابام هم رفت نماز بخونه و منم به داداش اسماعیلم زنگ زدم که داریم می یاییم ولایت و اول فکر کرد که تنها می یام بعد گفتم که نه با آقای پدر می یام و گفت خوش اومدین و رسیدین خبرم کن بیام دنبالتون بریم خونه گفتم باشه و خداحافظی کردم ) و ساعت 2 شد و مامانی با بابابزرگت سوار اتوبوس شدن و مامانی به زندایی اکرم زنگ زد و گفت که سوار اتوبوس شدیم و داریم می یاییم ولایت  شما که نیومدین آخرش داریم می یاییم که خیلی تعجب کرد و گفت داداش ابراهیم ماشینش خراب شده خواستین برسین زنگ بزن داداش ابراهیمت براتون آژانس بگیره و بیاد دنبالتون و مامانی هم گفت که به داداش اسماعیل زنگ زدم و اون قراره بیاد دنبالمون و گوشی رو قطع کرد اتوبوس راه افتاد و قریب به 3ساعت و 45 دقیقه رسیدیم به ولایت و دایی اسماعیلت اومد دنبالمون و وقتی مامانی دید که پسر دایییت بنیامین پشت ماشین خوابیده و مامانی با دیدنش کلی قربون صدقش رفت و گرفتش تو بغلش و اونم چقدر ناز خوابیده بود تا رسیدیم خونه دایی ابراهیمت و زندایی اکرم هم ازمون استقبال کرد و پسر داییت بنیامین هم از خواب بلند شد و کلی شیرین زبونی کرد برای خودش (الهی عمه قربون اون شیرین زبونیات بره که همش عمه عمه صدا می کنی عاشقتم بغل) خب جونم برات بگه که اون روز رو موندیم خونه دایی ابراهیمت و کلی هم زندایی اکرم برامون زحمت کشید که دستش درد نکنه اما یه حرفی به مامانی زد که یکم مامانی ناراحت شد اما به رویه خودش نیاورد و اون حرف این بود که وقتی خواستین بیان ولایت شب قبلش خبربدین ممکنه ماها اون موقع خونه نباشیم آخه دایی اسماعیلت عروسی دعوت بودن و ما مجبور شدیم بریم خونه دایی ابراهیمت و پسرداییت یوسف هم اومد خونه دایی ابراهیمت و با پسرداییت یاشار کامپیوتر بازی می کردن و شب رو موند پیشمون و پسرداییت یاشار به سن تکلیف رسیده و برای خودش مردی شده و چقدر ناز نماز می خوند که مامانی دوست داشت همونجا بخورتش (کاش مامانی هم بتونه تو رو اونجوری بزرگ کنه که بتونی نمازتو با اشتیاق بخونی نه اینکه فقط یدک بکشی به امید اون روزمتنظر)بالاخره اون شب گذشت و فرداش بابابزرگت از صبح علل طلوع بیدار شد و مامانی رو بیدار کرد و گفت پاشو حاضر شو بریم ولایت اصلیمان الان داداش ابراهمیت داره می ره ماهم باهاش بریم خلاصه نذاشت مامانی بدبخت بخوابه و بیچاره مامانی هم بلند شد از خواب و دید که دایی ابراهیمت زنگ زد به آژانس چون دیرش شده بود و فت و مامانی هم دید که دایی ابراهیمت رفت  گرفت خوابید تا 10 صبح و بعد بیدار شد و  مشغول خوردن صبحانه شد و دیگه تقریبا ظهر شده بود و بابابزرگت شروع کرد عین بچه هابهونه کردن که بریم ولایت اصلیمان و زندایی اکرمت گفت حالا ناهار بخورید بعد و به زور تونستیم بابابزرگ بیشفعالتو خندونکنگهش داریم خلاصه ناهار رو خوردیم و بابابزرگت شروع کرد که خانمان در تهران خالیست و هیچ همسایه ای نداریم و ممکن هست که دزد بیاد و باید سریع بریم ( آخه خونه جدیدمان نوساز هستش و جز ما کسی تو ساختمان نیست (آخر شهامت ))بعد مامانی احساس کرد که بابابزرگت واقعا دلش برای باغ انگورش تنگ شده آره فنچول مامانی ما تو ولایت چندتا باغ انگور داشتیم و وقتی مامان بزرگت زنده بود از انگورای باغ برامون شیره انگور درست می کرد (یادش به خیر و خوش اون روزها غمناک)چندتاییشو فروختیم و یه دونش که بابا بزرگت با دستای خودش کاشته مونده و می خواست بره به اون باغ انگوره سربزنه خلاصه هرچقدر اصرار کردن که بمونید نشد و پسرداییت یاشارم هم ناراحت شد و نمی ذاشت مامانی بره و بابابزرگت یه داد بزرگ هم سرمامانی که مامانی بدبخت هم جرفی نزد و با دلخوری سوار آژانس شد و راهی ولایت اصلیمان شدیم .


پ ن : دوستان گرامی این پست به ادامه مطلب ختم می شود و دیدن آن خالی از لطف نیست چشمک


ادامه مطلب
9:3 سه شنبه 14 مهر 1394 هدیه
دعای آرامش

خدایا، اندیشه‌ام را در مسیری معنوی و روحانی قرار ده، تا روحم را با تو درآمیزم، و لذت ِ بودن ِ با تو را در لحظه لحظه‌ی زندگی‌ام دریابم.

خدایا، اندیشه‌ام را چنان محکم ‌ساز که به حقیقت و عقلانیت متعهد باشم، و تنها بر پایه فهم و تشخیص خودم از زندگی، زندگی کنم، تا بتوانم از آنچه جامعه و دیگران از من می‌خواهند فراتر بروم.

خدایا، به من بینشی عطا کن که هیچ وقت خود را با دیگران مقایسه نکنم، بر آنهایی که از من برتر هستند حسد نورزم، و بر آنها که پایین ترند فخر نفروشم، و بر آنچه دارم قناعت کنم و همواره در این اندیشه باشم که از آنچه در حال حاضر هستم، فراتر بروم.

خدایا، به من فهمی عطا کن تا تفاوتهای خود با دیگران را دریابم، و بفهمم که با شخصیت منحصربه فردی که دارم قاعدتا زندگی منحصربه فردی نیز برای خود خواهم داشت، که از جهاتی می تواند متفاوت از زندگی دیگران باشد، مهم آن است که به تفاوتهای خودم و تفاوتهای دیگران احترام بگذارم و زندگی ام را منطبق با آن چه هستم، شکل ببخشم.

خدایا، توانایی ِ عشق به دیگری را در وجودم بارور ساز، تا انسان ها را خالصانه دوست بدارم، و بهترین لحظات لذت زندگی ام، لحظاتی باشد که بدون هیچ نوع چشمداشتی، خدمتی به همنوع ام می کنم.

خدایا، مرا از هر نوع نفرت و کینه ای که حوادث تلخ روزگار بر وجودم نهاده است، رها کن، تا با رهایی از نفرت و کینه، بتوانم دیگران را آن طور که هستند، بپذیرم و دوست بدارم.

خدایا، فهم مرا از زندگی آن چنان ژرف ساز تا قوانین آن را دریابم، و بفهمم که در زندگی چیزهایی هست که قابل تغییر نیست، قوانینی هست که از آنها تخطی نمی توان کرد، تا ساده لوحانه نپندارم که هر آنچه می خواهم را می توانم داشته باشم، و هر آنچه آرزو می کنم خواهم داشت.

خدایا، این توانایی را به من عطا فرما تا در لحظه لحظه زندگی ام، در لحظه حال و برای آنچه هم اکنون می گذرد زندگی کنم، و زیبایی ها و شادی هایی که هم اکنون از آن برخوردار هستم را با اندیشیدن بیش از حد به گذشته ای که دیگر پایان یافته است، و دغدغه بیش از حد برای آینده ای که هنوز نیامده است، نادیده نگیرم.

خدایا، مگذار که در بند گذشته باقی بمانم، و چنان تعهد و دغدغه ی کشف حقیقت را در درونم شعله ور ساز که هیچگاه بخاطر آنچه در گذشته حقیقت می دانسته ام و آبرو ، حیثیت و شخصیت اجتماعی ام بدان وابسته است، از حقیقت هایی که هم اکنون بدان ها دسترسی می یابم، و ممکن است همه آنچه در گذشته حقیقت می دانسته ام به چالش بکشد و بی اعتبار سازد‏، محروم نمانم.

خدایا، مرا به انضباطی درونی متعهد کن، تا بفهمم و بدانم که هر کاری که دوست دارم و از آن لذت می برم را مجاز نیستم که انجام دهم.

خدایا، کمکم کن تا عمیقا دریابم که زندگی بیش از آنچه اغلب می پندارند جدی است، و برای هیچ انسانی استثنا قائل نمی گردد، همه ما برای آنچه می خواهیم و در آرزوی آن هستیم باید تلاش کنیم و شایستگی و لیاقت به دست آوردن آن را داشته باشیم. خدایا، به من بیاموز که بدون شایستگی و لیاقت داشتن چیزی، نخواهم که تو آن را از آسمان برایم بفرستی.

و در آخر ؛ خدایا، نعمت سکوت را بر من ارزانی دار ، تا در آن لحظاتی که طنین زندگی روزمره در درونم آرام می گیرد، نوای دلنشین و آرامش بخش حضور تو در روح و وجودم، مرا گرم و آرام سازد


پ ن :  مناجاتی زیبا از استاد مصطفی ملکیان

21:09 دوشنبه 13 مهر 1394 هدیه


ﺧﺪﺍﯾـــــــــــــــﺎ ...

 ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸﮑﻨﻨﺪ ، ﮐﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﺭﺍﺿﯽ ﺑﻪ
 ﺷﮑﺴﺘﻦ ﺩﻟﺸﺎﻥ ﻧﺒﻮﺩﻡ ...

 ﺍﺯ ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﺖ ﻧﻤﯿﮕﺬﺭﻡ ، ﺍﺯ ﺩﻝ ﺳﻨﮕﺸﺎﻥ ...

 ﺍﺯ ﺟﻨﺒﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺸﺎﻥ، ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ
 ﺩﻟﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺯﺩ ...

 ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﻢ ﻧﻤﯿﮕﺬﺭﻡ ....

 ﺣﻖ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺱ
 ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻧﺒﻮﺩ ...

 ﺣﻖ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻧﺒﻮﺩ ...

 ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﺖ ﺑﺪ ﻧﺒﻮﺩﻡ ...

 ﺍﻣﺎ ﺑﺪ ﮐﺮﺩﻥ ﺧﺪﺍﯾـــــــــــــــﺎ ...

 ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸﮑﻨﻨﺪ ، ﮐﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﺭﺍﺿﯽ ﺑﻪ
 ﺷﮑﺴﺘﻦ ﺩﻟﺸﺎﻥ ﻧﺒﻮﺩﻡ ...

 ﺍﺯ ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﺖ ﻧﻤﯿﮕﺬﺭﻡ ، ﺍﺯ ﺩﻝ ﺳﻨﮕﺸﺎﻥ ...

 ﺍﺯ ﺟﻨﺒﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺸﺎﻥ، ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ
 ﺩﻟﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺯﺩ ...

 ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﻢ ﻧﻤﯿﮕﺬﺭﻡ ....

 ﺣﻖ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺱ
 ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻧﺒﻮﺩ ...

 ﺣﻖ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻧﺒﻮﺩ ...

 ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﺖ ﺑﺪ ﻧﺒﻮﺩﻡ ...

 ﺍﻣﺎ ﺑﺪ ﮐﺮﺩﻥ…

21:52 شنبه 11 مهر 1394 هدیه
روز عید غدیر خم مبارک باد


روز عیده.ﻣﯿﺨــــــــــﻮﺍﻡ ﺩﻋــــــــــــﺎ ﮐﻨــــــــــــﻢ ...
ﻧﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺧـــــــﻮﺩﻡ

ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻭﺳﺘـــــــــﺎﯼ ﻣﺠﺎﺯﯾﻢ ﮐﻪ
ﺑﻌﻀﯿﺎﺷآﻮﻥ ﺧﯿﻠﯽ ﮔﺮﻓﺘــــــــــــﺎﺭﻥ ...
ﺑﻌﻀﯿﺎﺷﻮﻥ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻟﺸﮑﺴﺘــــــــــــﻦ ...
ﺑﻌﻀﯿﺎﺷﻮﻥ ﺧﯿﻠﯽ ﺗﻨﻬــــــــــــﺍﻥ ...
ﺑﻌﻀﯿﺎﺷﻮﻥ ﺧﯿﻠﯽ ﻧﺎ ﺍﻣﯿـــــــــــدن ...
ﺑﻌﻀﯿﺎﺷﻮﻥ ﻋﺎﺷﻘــــــــــــﻦ ...
بعضيا در آرزوى رفتن به کربلا 'مشهدو...
بعضيادر آرزوى داشتن فرزند
بعضيا گره سختى افتاده تو زندگيشون
بعضیاشونو میشناسم ...
بعضیاشونو نمیشناسم ...
ﺧـــــــــﺪﺍﺟــــﻮﻥ ﻫـــــﻮﺍﯼ ﺩﻻﺷــــﻮﻧﻮﺩﺍﺷتــــــﻪ ﺑﺎﺵ
ﯾﻪ ﺩﺳﺘـــــــﻰ بﻪ ﺳـــــﺮﻭﮔـــــﻮﺵ ﺯﻧﺪﮔﯿﺸﻮﻥ ﺑﮑﺶ
ﻧزﺍﺭ ﺣﺴــــــــــــﺮﺕ ﺑﻪ ﺩﻝ ﺑﻤﻮﻧﻦ
ﻧزﺍﺭ ﺍﯾﻤﺎﻧﺸــــــــﻮﻥ ﺿﻌﻴــــــﻒ ﺑﺸﻪ
ﺩﺳﺘﺸــــــــــﻮﻧﻮ ﺑﮕﻴــــــــــــــــــــــﺮ
ﺩﻭﺳﺘــــــــــــﺎﯼ ﻣﻬﺮﺑــــــــــﻮﻧﻤﻮ ﺷـــــــــــﺎﺩ ﮐﻦ
ﺧﺪﺍﻳــــــــــــﺎ ﺑﻪ ﻳﮕﺎﻧﮕﻴـــــــﺖ ﻗﺴﻤﺖ ﻣﻴــــــــــــﺪﻡ ﻧزﺍﺭ ﺁﺭﺯﻭﻫـــــــــــﺎﺷﻮﻥ ﺁﺭﺯﻭ ﺑﻤﻮﻧــــــــــــﻪ

""آمین""
 تقدیم به شما که مجازی هستین.

 امااااا خیلی بزرگوارید

11:58 جمعه 10 مهر 1394 هدیه
صفحه قبل 1 ... 3 4 5 6 7 8 9 ... 41 صفحه بعد