عزیزانم پس کی می یاین بی صبرانه منتظرتونم
X
 

 


دلت گرفت دیگر منت زمین را نکش 

راه آسمان باز است پربکش

او همیشه آغوشش باز است  نگفته تو را می خواند؟

اگر هیچکس نیست خدا که هست 

15:41 شنبه 28 شهريور 1394 هدیه
حق من بود

حق من بود که باشى و نگاهم بکنى
که به هر ثانيه با عشق دعايم بکنى

حق من بود که از نم نم باران بهشت
خوشه اى عشق بچينى و صدايم بکنى

حق من بود بمانى و در اندوه غروب
سپرم باشى و با عشق تو رامم بکنى

حق من بود که در منزل تو جاى شوم
نه که در خلوت کوچه تو سلامم بکنى

حق من بود که آغوش تو جايم بشود
نه که در معرکه ى عشق وداعم بکنى

حق من بود چو آهو تو اسيرم باشى
نه که با وسوسه اى طعمه ى دامم بکنى

حق من بود بهار دل من باشى تو
نه که در فصل خزان بر سر دارم بکنى

حق من بود تو باشى همه ى دلخوشيم
تو نماندى که مرا مست و خرابم بکنی*


پ ن : میلاد امام خوبی ها رو به همه دوستان نازنینم تبریک عرض می نمایممحبت

دوستان گرامی برای دیدن پست نامه ای به امام رضا خالی از لطف نیست چشمک

دوستان گرامی برای دیدن پست میلاد امام رضا خالی از لطف نیستچشمک

18:52 شنبه 31 مرداد 1394 هدیه
خدایا شکرت

سلاممممممممممممممممم دوستان نازنینم و یه سلام ویژه هم به فنچول مامانی که با اینکه حضورا در کنارم نیستی اما همیشه کنارم هستی اومدم یه خبر خوب بهتون بدمممممممممممممممم که اینجانب دفاع کردم و کارشناسی آی تی رو به اتمام رسوندم و  و در واقع برای خودم شدم خانم مهندسچشمکبا اینکه روزهای سختی رو داشتم اما به نظرمممممممممم واقعا زود تموم شد و خدارو شاکرم به خاطر لطفی که همیشه در حقم داشتن . خداجون عاشقتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتم بغل به امید روزی که بتونم بیام و خبر ازدواجم رو و از مهمتر خبر سلامتیم رو بهتون بدممممممممممممممممحبت

مادرای نازنین می دونم که دلتون پاکه خدا کوچولوهای نازی رو نصیبتون کرده برای بنده حقیر هم دعا کنید تا با طب سنتی خوب شم و نرم زیر تیغ عمل متنظر


خدایا می دونم بنده خوبی برات نبودم

خدایا می دونم که گاهی وقتا با زبون تندم دل خیلیا رو شکوندم که دست خودمم هم نبوده

خدایا می دونم نمازامو یه خط در میون خوندم

خدایا می دونم که همیشه هوامو داشتی و داری

خدایا می دونم  دوستم داری و هیچ وقت تنهام نذاشتی

حضورت رو در نیمه های شب که پول کافی نداشتم و حال پدرم بد شد و مجبور شدم نصفه شبی ببرمش درمانگاه برای نصب سوند حس کردم

حضورت رو وقتی هیچ ماشینی کنار خیابون برامون نگهه نمی داشت و تو دلم همش صدات کردم که یه دفعه

پسرجوونی ماشینش رو جلومون نگهه داشت و برد مارو درمونگاه و هیچ پولی ازمون نگرفت حس کردم

حضورت رو وقتی مسئول تزریقات گفت که بلد نیستم و مسئولش فقط صبحا می یاد و با نگرانی گفتم برام آژانس

بگیرید و از مسئول پذیرش می پرسم  که به غیر از بیمارستان فجر بیمارستان دیگه ای سراغ ندارین که بیمو قبول کنه که گفت نمی شناسم و آزانسی اومد ازش بپرس شاید بدونه و منتظر آژانس بودم که یک دفعه مسئول تزریقات صدام کرد که دکترمون براتون نصب می کنه رو حس کردم

خلاصههههههههههههههههههه در تمام لحظه هام  حضورت رو حس کردمممممممممممم

خداجون با اعماق وجودم دوست دارمممممممممممممممممممممممممممحبت

14:35 شنبه 31 مرداد 1394 هدیه
خانه به دوش

خانه به دوش واژه ایست که از 15 خرداد سال 88 برای دختری انتخاب شد  که 20 سال بیشتر نداشت . دختر 20 ساله ای که نمی دانست غم بی مادری رو تحمل کنه یا غم غریبی و غربت یا تنهایی پدرش که در ولایت مجبور شده بود دختر20 ساله ما تنها بگذاردش . آری خانه به دوش وازه ایست که بدجوری با هدیه عجین شده است یاشایدم بهتر بگم آوارگی . نبود جا و رشادت هایی که خواهرش براش انجام داد که ای کاش انجام نمی داد لااقل مجبور نبود که به خاطر اون رشادت ها همه حرفای تلخ خواهرش رو   تحمل کنه و دم نزنه  . درست برگشتیم به 6 سال پیش که هدیه یه دختر بچه 20 ساله بود که به اجبار خواهرش مجبور شد بعد هفت مادرش پا به تهران خراب شده ای بذارد که از بچکی آرزوی زندگی کردن در آنجا را داشت که ای کاش آرزویش اینجوری محقق نمی شد در واقع برآوردن آرزوی هدیه مصادف شد با فوت مادرش و سختیهایی که کم کم خودش رو به هدیه و خواهرش نشون داد . اونموقع خواهر هدیه ترم دوم ارشد بود و در خوابگاه دانشجویی که دانشگاه الزهرا به بچه های شهرستانی داده بود زندگی می کرد و مجبور شد هدیه رو هم ببره اونجا رفتن هدیه به اون خوابگاه مصادف شد با اختشاش انتخاباتی و شلوغی تهران که اصلا هدیه با جوش آشنا نبود و چیزایی از بیرون می شنید که ترس تمام وجودش رو فرا می گرفت و خاله بزرگه هدیه که سالها بود که در تهران زندگی می کرد یه زمانی زنگی هم به هدیه می زد و می پرسید حالش رو و همش تاکید داشت که بیرون نرو و به حرف خواهرت هم خوب گوش کن و این حرفا از خاله های دیگه هم به هدیه تاکید می شد و هدیه بیچاره هم مجبور بود تو خوابگاه بمونه و به کسی هم نگه که برای یه مدتی مهمان هستش چون حراست خوابگاه تاکید کرده بود که نباید از بیرون کسی بیاد به خاطر شلوغی هایی که تو تهران حاکم بود و خدا خیر رهبرعزیزمان را بدهد که با یه سخنرانی جو رو آروم کرد که انشالله تنشون سالم و سایشون بالای سر ملت عزیز ایران باشد . هدیه هم مشغول درس خوندن برای کنکور بود تا یه ماه دیگه باید کنکور می داد دقیقا فردای چهلم مادرش باید در ولایت کنکور می داد و داستان های جدیدی که بعد آمدن جواب کنکور برای هدیه شروع شد که ماجرا از این قرار بود . دوستان خواهر هدیه که مسئول خوابگاه بودند برای اینکه موقعیت خودشون در دانشگاه و محل کارشون به خطر نیفته به خواهر هدیه گفتن که خواهرت رو ببر بیرون از اینجا اگه هم حراست چیزی نمی گه به خاطر ماست داره برامون بد میشه جالبه تو این دوره زمونه همه به فکر موقعیت خودشون هستن در صورتی که خواهر هدیه مجانی براشون کار می کرد و هدیه هم تو کارای خوابگاه بهشون کمک می کرد تا حرفی و حدیثی نباشه اما یکی می خواد بد باشه به اینا توجه نمی کنه. خواهر هدیه صبح می رفت سرکار که از روزی هدیه اون کارو پیدا کرده با ساعتی 1200 تومن و 12 ساعت در روز کار می کرد و هدیه بدبخت هم تک وتنها تو اتاق بود تا شب بشه که بره به مسئول خوابگاها کمک کنه تا خواهرش از راه برسه . نشد کرمشون رو ریختن و خواهر هدیه بیچاره هم مجبور شد بره نزدیک دانشگاه خونه بگیره در واقع هم خونه نه زیردست کسی که چشم نداشت خواهر هدیه رو ببینه چون خواهر هدیه پول پیش نداشت و مجبور بود همه اجاره رو که اون زمان ماهی 130 هزار تومان که برای هر دوشون سنگین بود بپردازه اولا که تعدادمون زیاد بود و اجاره تقسیم می شد که خوب بود اما هدیه تا عمرش همچین زندگی مزخرفی رو شروع نکرده بود. چرا مزخرف به خاطر اینکه هدیه یه دختر معمولی و دل پاکی که پر از غم بی مادری که هیچ چیزی آرومش نمی کرد تنها گذر زمان اما این آدمای مثلا مذهبی این رو نمی فهمیدن و مدام می رفتن بالای منبر که باعث شد که هدیه از هرچی آدم مذهبیه متنفر بشه  و دوستاشو تو تهران کسایی رو انتخاب کنه که اصلا مذهبی نیستن و ظاهرشون با ظاهر هدیه فرق می کنه . ماجرا تنها به اینجا ختم نمی شد هدیه مجبور بود  گرمای تهران رو به خاطر یه کسی که پول پیش داده که بیماری نقرس داره و سینوزیتش با باد کولر اود می کنه تحمل کنه و خونه مزخرفش که انگار وسط اتوبان بود و ماشینا انگار از بالای سرآدم رد می شدن از سروصداشون نمی شد خوابید و از بی خوابی کلافه می شد  و حتی یه تلویزیون درست و حسابی هم نداشت که بشه باهاش دلشو خوش کنه و خواهرش به این فکر افتاد که براش چندتا سی دی آهنگ بخره که گوش کنه تا حال و هواش عوض شه و هدیه بیچاره هم مجبور می شد وقتی هیچ کسی نیست یکم آهنگ گوش کنه که یکی از این به ظاهر مذهبی  سر می رسید و هدیه هم سریع آهنگ رو خاموش می کرد تا بهش اخم نکنن نمی دونم چه جرمی رخ داده بود این وسط خدا عالم است . روال همیشه ادامه داشت تا اینکه یکی از هم خونه ها از نماز جمعه برگشت و که خیلی هم بی سابقه بود که درست و حسابی بشینه و با هدیه حرف بزنه چون بلد نبود حرف بزنه یا شایدم هدیه حساس بود که خدا عالم است که بدون مقدمه به هدیه گفت : وقتی خواستگار می یاد برای آدم اول می پرسن که نماز جمعه می ره یا نه خخخخخخخخخخخخخخ و برای هدیه یه علامت تعجب در ذهنش حک شد که از خواهرش این روایت رو پرسید تا ببیند چقدر درست است که خواهرش با حالت تعجب گفت : چی ؟ نکنه خودش هر هفته می رود نماز جمعه برای پیدا کردن شوهر است و هدیه گفت نمی دانم شاید و این زندگی مزخرف ادامه داشت تا وقتی که جواب کنکور هدیه اومد آری هدیه مجاز شده بود با اینکه تغییر رشته بود و تو شرایط بدی هم درس خونده بود مجاز شد و انتخاب رشته کرد و تو ولایتش  رشته کاردانی مدیریت بازرگانی  قبول شد . اما از خانوادش کسی خوشحال نشد و حتی هم بهش تبریک هم نگفتن می دانی چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دلیلش این بود که هدیه بنا به دلیلی که هیچگاه به کسی نگفت و در سینه حبس کرد از ولایت دست کشید و پدر بیچاره اش را تنها گذاشت و زندگی مزخرفش در تهران را ادامه داد و آن دلیل چی بود که دختر 20 ساله ما از ولایتش دست کشید و دیگه اسم خونه رو نیاورد ؟ و آن دلیل این بود که اولین ماه رمضونی بود که دیگر مادرش در کنارش نبود و پدرش تک وتنها . ناگهان برادر بزرگش به خواهرش زنگ زد و گفت که هدیه رو بفرست خونه که به بابایی سحری و افطاری بده  و من نمی توانم زن و بچه ام رو اذیت کنم و بماند که همه اینا فیلم بود  برای نگهه داشتن هدیه در ولایت اما نمی دانم خواست خدا بود که همچین اتفاقی برایش بیافتد که باعث شود هدیه دیگه اسم ولایت را هم نیاورد . ماجرا از این قرار بود که عمه هدیه یه زن بیوه هستش و اون زمان با عروسش مشکل پیدا کرده بود که مقصراصلیشم خودش و دخترش بودند که خدا از سرتقصیراتشون نگذره که راحت دختر مردم رو  با دوتا بچه پاشو به دادگاه کشوندن و بابای هدیه نذاشت که طلاق بگیرن و عمه هدیه هم با یه دونه برادرش که بابای هدیه هستش بست و چهره واقعی خودشو رو نشون داد . خواهر هدیه با برادراش صحبت کرد و با مخالفت شدیدی که برادراش و زنداداشاش کردن هدیه رو برد تهران پیش خودش و از عمه هدیه خواست که بیاد و پیش بابای هدیه بمونه . هیچی دیگه شروع شد و عمه هدیه هم چهره ی واقعیشو نشون داد و خوب بلد بود رو نرو هدیه بره ماجرا ادامه داشت و عمه هدیه تا می تونست از خونه و زندگی ایراد می گرفت و مدام غر می زد وورد زبونش بود که مادرتون زن بدسلیقه ای بوده و اصلا خونه داری بلد نیستش این چه زندگیه جالب بود که مادر هدیه تنها عروسی بود که هیچوقت از خانواده شوهر بد نگفت و بچه هاشم طوری بار آورد که همیشه بهش احترام می ذاشتن و با ذوق و شوق از عمشون استقبال می کردن .


پ ن : دوستان گرامی پایان قسمت اول

دوستان گرامی ادامه خانه به دوش موکول شد به بعد دفاع اینجانب و موقعی که نت خانمان هم وصل شد

از دوستان گرامی معذرت می خوام  به دلیل کمبود امکانات فعلا معذورم از آپ وبم محبت

پ ن : دوستان گرامی برای اینجانب و پدر نازنینمان دعا کنید بیماری اینجانب دوباره اود کرده و فعلا مشغول

رفتن به این دکتر و اون دکتر هستم دوستون دارم و اگه خوبی و بدی ازم دیدید حلالـــــــــــــــــــــــــــــــــــم کنید بغلمحبت

14:39 چهارشنبه 21 مرداد 1394 هدیه
ابراز همدردی

 


پ ن : دوستان گرامی بعد از غیبت طولانی که نصیبمان شده بود دوباره به کلبه درویشیمان سرزدیم و برطبق قرار همیشگیمان وارد بخش پرسش و پاسخ شدیم و متوجه شدیم که مادر یکی از دوستان نازنینمان به اسم

فائزه مامانه سوگند به رحمت خدا رفته و برایش طلب خیر و مغفرت و شادی روحش را از خدای مهربان خواستارم

پ ن : دوستان گرامی برای ابراز همدردی با دوست نازنینمان فاتحه ای نثار روح مادرش نمایید  دلشکسته

16:31 پنجشنبه 15 مرداد 1394 هدیه
من یه مامانم

اول نوشت : دوستان گرامی در تلگرام یکی از دوستانم این متن رو گذاشتن و منم خوشم اومد و گذاشتم تو وبم که شما مامانای عزیز هم ازش بهره ببرید چشمک


 

. من يه مامانم.......
خيلي وقته كه ديگه لباساي قبلم اندازم نيست اما......ازينكه ميبينم فرزندم روز به روز با بزرگ شدنش لباساش ديگه اندازش نيست حس خيلي خوبي دارم.
چاق شدم و اندامم ديگه مثه قبل نيست.... اما وقتي فرزندم و نگاه ميكنم و قد و بالاشو ميبينم ذوق ميكنم
خيلي وقته كه ديگه وقت نميكنم ارايش كنم ...اما وقتي فرزندم اراسته است و زيبا همه چي يادم ميره.
خيلي وقته كه براي خودم وقت زيادي ندارم ....اما ازينكه تمام وقتم صرف رسيدگي به فرزندم ميشه يه جور خاصي خوشحالم
خيلي وقته كه نتونستم غذامو تا گرمه و لذت داره تا اخرش بخورم......اما وقتي فرزندم شيرشو با ميل ميخوره و تموم ميشه انگار خوشمزه ترين غذاهاي دنيا رو خوردم
خيلي وقته نتونستم كتاب مورد علاقمو بخونم.....اما وقتي با عشق با فرزندم حرف ميزنم واون به چشمانم زل ميزنه زيباترين متن هاي عاشقانه رو تو عمق نگاهش ميخونم
خيلي وقته.......
خيلي وقته......
خيلي وقته........
همه ي اين خيلي وقته ها رو با يك لبخند كودكم عوض نميكنم
دلم ضعف میرود برای دنیای مادری
دنیایی که متعلق به خودت نیستی
همه جا حضور کسی را احساس میکنی که آنقدر بی پناه است که اغوش تو ارام ش میکند
آنقدر کوچک است که دستهای تو هدایتش میکند
آنقدر ضعیف است که شیره جان تو پرورش ش میدهد
مادری را دوست دارم …………. چون به بودنم معنا میدهد
چون ارزشم را به رخم میکشد
و یادم میدهد هزار بار بگویم ((جانم ))کم است برای شنیدن ((مادر ))از امانت خدایم

 

مادری را دوست دارم ………
هرچند در آیینه خودم را نمیبینم
آن زن خسته …. ژولیده و کم خواب در قاب آیینه را تنها وقتی میشناسم که دستهای فرشته ای به گردنم گره میخورد
و باخنده از من میخواهد که عکسی دو نفره بگیریم
و آنوقت هست که من زیبا میشوم و زیباترین ژست دونفره را در قاب آیینه حک میکنم

مادریم را خیلی دوست دارم

1:11 شنبه 20 تير 1394 هدیه
صفحه قبل 1 ... 4 5 6 7 8 9 10 ... 41 صفحه بعد