تسلیت روز عاشورای حسینی
عاشورای حسینی رو به همه دوستای عزیزم تسلیت عرض می کنم دوستان دعا برای بنده ی حقیر فراموش نشه التماس دعا تا ...
نویسنده :
هدیه
16:50
سلام من موقتا اومدم
تولــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم مبــــــــــــــــــــــــــــارک
مبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــارکه مــــــــــــــــــــــــــــبارک تولدم مبارک عزیزدلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم مامانی روز جمعه ٩٢/٨/٣ می ره تو ٢٥ سال ...
نویسنده :
هدیه
10:32
رفتن به دکتر
سلام خوشمل مامانی اومدم بهت بگم از خانم دکتر سروش برای روز دوشنبه ٢٩ مهر وقت گرفتم برای مامانی حسابی دعا کن که همه چیز به خیر بگذره باشششششششششششششششه گلم ...
نویسنده :
هدیه
20:41
تخلیه کردن توده های سینم که فیبروم هستن
ســــــــــــــــــــــــــــــــــــلام عزیزدلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم الهیییییییییییی مامانی قربونت بره قربون اون صبرو تحملت برم که همش هوای مامانی رو داری و سنگ صبورش هستی مامانی هرکاری کرد نتونست برای سه شنبه صبر کنه و بره پیش خانم دکتر رضایی شنبه صبح مامانی رفت پیشش و سونو ی قبلی و جدید رو بهش نشون داد وقتی سونوهامو دید بهم گفت یکی از توده هاتو خیلی بزرگ شده و باید تخلیش کنی و گرنه بعد ها برات مشکل ایجاد می کنه و فرستاد پیش خانم دکتر سروش متخصص جراح عمومی بهم گفت : برو پیش این دکتر که برات تخلیه کنه عــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزیز مامان برای مامانی دعا کن نمی دو...
نویسنده :
هدیه
10:01
عزیز دلم برای مامانی حسابی دعا کن
سلام خوشمل مامان الهییییییییییییییییییییی قربونت برم خیلی دلم می خواد وجودتو تو دلم حس کنم اما نمی شه می دونم باید بابایی بیاد اما مثل اینکه بابایی خیلی ناز داره وحالا حالا نمی یاد یادته گفتم می خوام برم سونو برای سینه هام رفتم عزیزم توده های سینم خیلی زیاد شده و یه دونش هم خیلی بزرگ که در واقع مامان این توده هاست و این توده ها رو زاد و ولد می کنه خانم دکتر سونو گفت فکر کنم باید این بزرگرو در بیاری ولی هنوز نرفتم پیش خانم دکتر خودم قراره سه شنبه برم وقتی از مطب خانم دکتری که رفته بودم برای سونو اومدم بیرون کلی بغض کردم و رسیدم خونه و یه دل سیر گریه کردم مامانی اصلا برای مردن نمی ترسه و راضیه به رضای خدا برام د...
نویسنده :
هدیه
22:45
تبریک سالگرد ازدواج مامان فسقل آینده
در خالصانه ترین گوشه قلبم خبری از تاریکی نیست یاد شما می درخشد پنجمین سالگرد پیوند آسمانیان تبریک می گویم ...
نویسنده :
هدیه
17:02
بدون عنوان
دانه های قهوه
زن جوانی پیش مادر خود میرود و از مشکلات زندگی خود برای او میگوید و اینکه او از تلاش و جنگ مداوم برای حل مشکلاتش خسته شده است. مادرش او را به آشپزخانه برد و بدون آنکه چیزی بگوید سه تا کتری را آب کرد و گذاشت که بجوشد. سپس توی اولی هویج ریخت در دومی تخم مرغ و در سومی دانه های قهوه. بعد از بیست دقیقه که آب کاملاً جوشیده بود گازها را خاموش کرد و اول هویج را در ظرفی گذاشت، سپس تخم مرغها را هم در ظرفی گذاشت و قهوه را هم در ظرفی ریخت و جلوی دخترش گذاشت. سپس از دخترش پرسید که چه میبینی؟ او پاسخ داد : هویج، تخم مرغ، قهوه. مادر از او خواست که هویجها را لمس کند و بگوید که چگونهاند؟ او این کار را کرد و گفت نرمند. بع...
نویسنده :
هدیه
20:29





