سفرنامه مامانی 4
حالا ادامه داستان
بابابزرگت گفت: که اگه قبولش کنند با هم می یاین اینجا ومامانی درسشو اینجا ادامه می ده ولی مامانی گفت: من سختمه که اینجا برگردم .باید بشینم تو خونه ومثل مرغی که تو قفسه اما می دونی بابابزرگت عزیز مامان به مامانی چی گفت: اگه سختته برو با دایی ابراهیمت که خود همدان زندگی می کنه با اونا زندگی کن ومامانی در جوابش گفت: که دایی ابراهیمت بهم غر بزنه وهمش دنبال یه بهونه ای بگرده به جون من بدبخت فلک زده غربزنه. واون شب مامانی کلی گریه کرد
ومامانی به دوستش اس داد که اگه بین همکارای شوشو وخودش کسی دنبال یه کیسی می گشت وآدم خوبی بود به مامانی معرفی کنه وتنهاچیز دیگه ای به ذهن مامانی نمی رسید ودوست مامانی به مامانی زنگ زد و پرسید چی شده ومامانی براش توضیح داد که ماجرا چیه و برای چی این خواهش رو ازش کرده .وقتی دایی ابراهیمت اون الم شنگه رو راه انداخت مامانی به بابابزرگت گفت : من چه جوری با این وضعیت باهاش زندگی کنم دو روز نشده منو می ذاره پشت در وبابابزرگت درجواب مامانی اینو گفت : ابراهیم غرغرو اسمش می ذاریم . بهش گوش نده .
بعدروز چهارشنبه تاریخ 12/4/1392 عزیز مامان ، مامانی با بابابزرگت رفتیم سرخاک مامان بزرگت . مامانی خیلی دلش برای مامان بزرگت تنگ شده بود ورفت سرقبرش و براش فاتحه خوند و مامانی رفت سرقبر مامان بزرگش وبرای اونم فاتحه خوند وتو دلش یا داون قدیما کرد و احساس تاسف خورد که چقدر زود گذشت و زمان چقدر زود می گذره وما غافل از اونیم
داستان همچنان ادامه دارد



سفرنامه مامانی 4
