دلتنگیای خوشمل بانودلتنگیای خوشمل بانو، تا این لحظه 5 سال و 9 ماه و 15 روز سن دارد
خوشمل بانوخوشمل بانو، تا این لحظه 30 سال و 1 ماه و 24 روز سن دارد

عزیزانم پس کی می یاین بی صبرانه منتظرتونم

تولــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم مبــــــــــــــــــــــــــــارک

مبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــارکه مــــــــــــــــــــــــــــبارک تولدم مبارک عزیزدلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم مامانی روز جمعه ٩٢/٨/٣ می ره تو ٢٥ سال                                          ...
29 مهر 1392

رفتن به دکتر

سلام خوشمل مامانی اومدم بهت بگم از خانم دکتر سروش برای روز دوشنبه ٢٩ مهر وقت گرفتم برای مامانی حسابی دعا کن  که همه چیز به خیر بگذره باشششششششششششششششه گلم   ...
27 مهر 1392

تخلیه کردن توده های سینم که فیبروم هستن

ســــــــــــــــــــــــــــــــــــلام عزیزدلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم الهیییییییییییی مامانی قربونت بره قربون اون صبرو تحملت برم که همش هوای مامانی رو داری  و سنگ صبورش هستی مامانی هرکاری کرد نتونست برای سه شنبه صبر کنه و بره پیش خانم دکتر رضایی شنبه صبح مامانی رفت پیشش و سونو ی قبلی و جدید رو بهش نشون داد وقتی سونوهامو دید بهم گفت یکی از توده هاتو خیلی بزرگ شده و باید تخلیش کنی و گرنه بعد ها برات مشکل ایجاد می کنه و فرستاد پیش خانم دکتر سروش متخصص جراح عمومی  بهم گفت : برو پیش این دکتر که برات تخلیه کنه عــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزیز مامان برای مامانی دعا کن نمی دو...
22 مهر 1392

عزیز دلم برای مامانی حسابی دعا کن

سلام خوشمل مامان الهییییییییییییییییییییی قربونت برم خیلی دلم می خواد وجودتو تو دلم حس کنم اما نمی شه می دونم باید بابایی بیاد اما مثل اینکه بابایی خیلی ناز داره وحالا حالا نمی یاد یادته گفتم می خوام برم سونو برای سینه هام رفتم عزیزم توده های سینم خیلی زیاد شده و یه دونش هم خیلی بزرگ که در واقع مامان این توده هاست و این توده ها رو زاد و ولد می کنه خانم دکتر سونو گفت فکر کنم باید این بزرگرو در بیاری ولی هنوز نرفتم پیش خانم دکتر خودم قراره سه شنبه برم وقتی از مطب خانم دکتری که رفته بودم برای سونو اومدم بیرون کلی بغض کردم و رسیدم خونه و یه دل سیر گریه کردم مامانی اصلا برای مردن نمی ترسه و راضیه به رضای خدا برام د...
18 مهر 1392

دانه های قهوه

زن جوانی پیش مادر خود می‌رود و از مشکلات زندگی خود برای او می‌گوید و اینکه او از تلاش و جنگ مداوم برای حل مشکلاتش خسته شده است. مادرش او را به آشپزخانه برد و بدون آنکه چیزی بگوید سه تا کتری را آب کرد و گذاشت که بجوشد. سپس توی اولی هویج ریخت در دومی تخم مرغ و در سومی دانه های قهوه. بعد از بیست دقیقه که آب کاملاً جوشیده بود گازها را خاموش کرد و اول هویج را در ظرفی گذاشت، سپس تخم مرغ‌ها را هم در ظرفی گذاشت و قهوه را هم در ظرفی ریخت و جلوی دخترش گذاشت. سپس از دخترش پرسید که چه می‌بینی؟ او پاسخ داد : هویج، تخم مرغ، قهوه. مادر از او خواست که هویج‌ها را لمس کند و بگوید که چگونه‌اند؟ او این کار را کرد و گفت نرمند. بع...
8 مهر 1392

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن اومـــــــــــــــــــــــــــــــدم

سلام به دوستای عزیزم بالاخره تونستم نتم رو شارژ کنم و بیام به نی نی نازم سربزنم از اون دوستایی که نگرانم بودن مثل مامانی یه فسقل آینده و فریبا جون  خیلی ممنونم ولی یه گله دارم از اونایی که یکم سرشون شلوغه وسراغی از دل خسته من نمی کنند من به غیر از این دوستای وبلاگی کسی رو ندارم که با هاش دردودل کنم   ...
7 مهر 1392
1