دلتنگیای خوشمل بانودلتنگیای خوشمل بانو، تا این لحظه 5 سال و 9 ماه و 15 روز سن دارد
خوشمل بانوخوشمل بانو، تا این لحظه 30 سال و 1 ماه و 24 روز سن دارد

عزیزانم پس کی می یاین بی صبرانه منتظرتونم

تنهایی

تنهایی شاید تنها واژه ای باشه که به زبونمون می یاد شاید به عمق این واژه پی نبردیم آدم وقتی تنها نباشه نمی تونه معنی تنهایی رو بفهمه آدم وقتی تنهایی رو حس نکنه نمی تونه معنی باهم بودن رو بفهمه معنی عشق معنی دوست داشتن معنی عاشق بودن ما آدما تو این دنیای خاکی تنهاییم اما بالا سرمون یکی رو داریم که خیلی دوسمون داره اگه خطایی هم بکنیم مارو ترک نمی کنه پس اینو یادمون باشه که خدا ستارالعیوبه ...
20 دی 1394

دلتنگم

دلتنگم دلتنگ آن روزگاران دلتنگ حیاط خانه مان با حوضی که زلالی آبش مرا بسوی خود می خواند دلتنگم،دلتنگ ایوان خانه مان که هربعد ازظهر میزبان خانواده ام بود دلتنگ شمشاد زیبای حیاطمان، رز های رنگارنگ وخوشبو ، سبزى هایی که درون باغچه میکاشتیم دلتنگ درختهای موبا داربست های بلند که بسیار مورد علاقه پدرم بود دلتنگم، دلتنگ صدای شر شر آبی که هر صبح گوشم را نوازش میداد....و هر روز مادرم بود که عاشقانه روزش را با شتشوی حیاط و کوچه آغاز ميكرد آری دلتنگم، دلتنگ بوی عطر نان خانگی که زینت بخش سفر های بی ریایمان بود،،،، هنوزم بوی آن را حس میکنم، سرشیر وکره محلی که هنوزم فکرش مرا به آن زمان میکشاند،،،،،، دلتنگم، دلتنگ چای شیرین هایی که در استکانهای کو...
25 آذر 1394

دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده

دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده برای شيطنت های بی وقفه، بيخيالی های هر روزه، ناز و كرشمه های من و آينه خنده های بلند و بی دليل، برای آن احساسات مهار نشدنی، حالا اما، دخترك حساس و نازك نارنجی درونم چه بی هوا اين همه بزرگ شده! چه قدی كشيده طاقتم! ضرباهنگ قلبم چه آرام و منطقی ميزند! چه شيشه ای بودم روزی، حالا اما به سخت شدن هم رضا نميدهم! به سنگ شدن می انديشم، اينگونه اطمينانش بيشتر است! جای بستنی يخی های دوران كودكی ام را قهوه های تلخ و پر سكوت امروز گرفته است! اين روزها لحن حرفهايم اينقدر جدی است كه خودم هم از خودم حساب ميبرم... در اوج شادی هم قهقهه سر نمي دهم! و تنها به لبخندی اكتفا می كنم! چه پيشوند عجيبی است كلمه خان...
10 آذر 1394

حرف دل

عزیزکم چشمانم رو می بیندم و تو را در ذهنم مجسم می کنم که در آغوشم هستی و چشمای معصومت رابسته ای و به خواب ناز رفته ای گویی جان تازه می گیرم و زندگیم با تو معنا پیدا می کند . وقتی با دهان نازنینت صدایم می کنی و با چشمان زیبایت نگاهم ، تولدی دوباره است برای من  و دنیایم با تو رنگین می شود عزیزکم وقتی خودت را برایم ناز می کنی گویی جان دوباره می گیرم و آن لحظه دوست دارم که بغلت کنم و آنقدر فشارت دهم و از استشمام بوی تنت به اعماق رویاها برم و خدارا شاکر باشم به خاطر نعمت زیبایی که نصیبم کرده است آری وجود تو تویی که برایم زندگی هستی و با تو نفس می کشم و معنای زندگی را می فهمم تویی که با وجودت، خندهایت، و حتی گریه هایت برایم شیرین و لذت...
19 آبان 1394

رویش یه زندگی

سال 94 هم با فراز و نشیباش داره می گذره و تولد من هم افتاد فردای عاشورا و به خاطر این ماه عزیز حتی نیومدم پست بذارم و با خودم گفتم که حرمت این ماه حفظ بشه و با کلی تاخیر اومدم و بگم شدم 27 ساله و این تولدم مثل تولدای قبلیم آروم و بی صدا گذشت و کسایی به یادم بودن که اصلا فکرشم نمی کردم دوتا از داداشام که یکیشون بهم اس داد و نوشته بود که آبجی کوچولو تولدت مبارک  (داداش مهدیم )و یکیشون هم تو تلگرام بهم پیام داده بود که آبجی گلم تولدت مبارک (داداش اسماعیلم در واقع بابای بنیامین )و اولین پیغامی که برای تبریک بهم داده بودن مامان مبینا بود که ازاینجا ازشون ممنونم و بعدش بهترین دوستم عسل که من همه چیزمو مدیون اونم و امیدوارم هر جا هس موفق و ش...
3 آبان 1394

بدون عنوان

جوجوی عمههههههههههههههههههه عزاداریات قبول باشه و الهی عمه قربون اون اخمت بره که چقدر ناز می شی   اینجا هم بغل داداشی هستی و داداشی هم سوم امام حسین لباس عربا رو پوشیده و چقدر بامزه شده الهییییییییییییییییییییییییییی عمه قربون هر دوتون بره و جونم به جونتون بستش ...
1 آبان 1394

شیر خوارگان حسینی

سلام نازگلم که چقدر دلم برات تنگ شده بود و نمی دونی چقدر هواتو کردم الهی قربون اون چشمای نازت برم که هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه فنچون مامانی نمی دونی چقدر دلم بدجوری هواتو کرده و بی صبرانه منتظرت هستم قربونت برم که جونم به جونت و اون لبای خوشملت بستس امروز دل مامانی بد جوری گرفته و از همه مهمتر بدجوری هواتو کرده بود وقتی می دیدم که همه نازگلاشون رو بردن به همایش شیرخوارگان حسینی و از تلویزیون که می دیدم بدجوری دلم هواتو می کرد و تو دلم می گفتم یعنی میشه خدایا منم یه روزی کوچولومو لباس حضرت علی اصغر بپوشونمش و با خودم ببرمش به امید اون روز که می دونم هیچ وقت دیر نیست و بالاخره انتظار یه روزی تموم میشه فقط صبرمامانی کمه چندتا خبر برات دار...
24 مهر 1394

تولد یک سالگی بنیامین

اول نوشت : 13 مهر سال 93 بنیامین عزیزم درست در روز عید قربان پا به این دنیای خاکی گذاشت و خانواده ما رو مملو از شادی کرد الان درست یه سال از اون ماجرا می گذره و من خیلی خوشحالم که این عزیز جوجه در کنارماس هرچند کنارش نیستم و با عکساش دلتنگیامو التیام می دم اما بازم جونمو نثارش می کنم و الان 13 مهر 94 هستش و روز اولین تولد این عزیز عمه است که دارم براش می نویسم و از خدا براش طول عمر با عزت و عاقبت به خیری رو می خوام عزیز عمه دوست دارم و عاشقانه جونمو نثارت می کنم و برات بهترین ها رو از خدای مهربان می خوام و عاشق اون خنده های کودکانه هایت هستم و دلم می خواهد هیچگاه بزرگ نشوی نازنینم و از خدا می خوام همیشه لبخند برلبانت  باشه نازنینم و ب...
14 مهر 1394

رفتن به ولایت

سلاممممممممممممممم به فنچول مامانی چطوری عزیزدلممممممممممممممممم ؟ دل مامانی برات لک زده کی می شه بیای پیشمو منم تا می تونم حسابی بخورمت . نمی دونم چی شده که عشق بهت تو وجودمامانی خیلی پررنگ شده اینقدر پررنگ شده که حتی مامانی یه  بچه کوچولو می بینه حتما باید از مادرش اجازه بگیره و بغلش کنه ( معلومه اوضام خیلی وخیمه  خدا به خیر کنه ) . الهی قربونت برم که نفسم به نفست بنده به اون چشمای نازت که وقتی ناز می خوابی و مامانی هم با عشق بهت نگاه می کنه . عزیز مامان مامانی بعد یه سال تونست بره ولایت البته اونم یهویی و اتفاقی شد که ماجرا از این قبیل بود چند روز قبل رفتن مامانی با بابابزرگت به ولایت تک خاله  ای ما رو به شام دعوت کرد و...
14 مهر 1394